بهترين راهي كه مي توانيم امر مبارك را عقب نگهداريم اين است كه بپذيريم نيازهاي امروز ما همان است كه ده يا بيست سال ديگر احتياج خواهيم داشت. (نطق دكتر پيتر خان- سيدني آگوست 2002)
چه مي توان كرد يا نكرد كه امر مبارك عقب نماند كدام برنامه ريزي دارد به فراموشي سپرده مي شود تا امر مبارك عقب نگهداشته شود چه نيازي دارد مغفول مي ماند؟ يا اينكه بر اين باوريم كه صرفنظر از عملكرد ما امر به جلو ميرود در اين صورت نقش ما و استقامتمان در پيشرفت هم انكار ميشود يك بام و دو هوا نيست اگر مي توانيم عامل پيشرفت باشيم عامل عقب ماندنش هم هستيم والا كه... اينطور نيست؟
لازم نيست چيزي بگوييم فقط اگر احساس مي كنيم كاري هست بهتر است خيلي زود انجامش دهيم همين! نه بحث نه دعوا نه حرف و حديث...

پنداشت او
- قلم
در دستهاي مرتعشش
باري عصاي حضرت موساست .
مي گفت:
اژدها شود اگر رها كنمش
ماران و مورهاي
اين ساحران رانده و وامانده را
- فروبلعد
مي گفت:
وز هيبت قلم
فرعون اگر به تخت نلرزد
ديگر جهان ما به چه ارزد؟
***
بر كرسي قضا و قدر
قاضي
بنشسته با شكوه خدايان تند خو
تمثيل روزگار قيامت
انگشت اتهام گرفته به سوي او
برخيز
- دفاع كن از اتهام خود اينك
اين آخرين دفاع
پيش از دفاع، زندگيت را وداع كن
مي گفت:
امان دهيد
تا آخرين سپيده
زندگيم را تا آخرين طلوع
نظاره گر شوم
***
پيش از سپيده دم كه فلق در حجاب بود
بر گرد گردنش اثري
از طناب بود
و چشمهاي بسته او غرق آب بود
***
در پاي چوب دار
هنگام احتضار
گرهي نيز وا نشد از صد گره،
موسي نبود او
در دستهاي او قلمش اژدها نشد
حميد مصدق

ضرورت تغيير برخي نگرشها
در اين مقايسة شرايط به نكات ومسائلي برخورد نموديم كه در شرايط فعلي مارا دچار مخمصه اي براي ارائة راهكار به زنان در مسير زندگي سعادتمندانه تر مي سازد.راه خروج از اين مخمصه وتنگنا تغيير ديدگاههاي تمامي اعضاي جامعه است نسبت به پاره اي مسائل زيرا مادام كه ما نتوانيم نگاه خود را به مسائل ديگرگون سازيم از درك موقيت ويافتن راه حلهاي كارآمد وبديع عاجز خواهيم ماند ودر دور باطل سر گرداني دربازار كار وخانه نشيني زنان باقي خواهيم ماند ونه تنها زنان از رشد وتكاملي كه استحقاق آن را دارند محروم مي مانند، كل عالم انساني از مزاياي حضوركامل وتمام عيار زنان بي بهره خواهد ماند ولذا مسائل همچنان حل نخواهند شد ودر سعادت عالم انساني توفيقي بيش از پيش نخواهيم يافت. به نظر نمي رسد كه راه حل در هيچ طرح روبنايي ومخاصمه جويانه بين دو جنس يافت شودبلكه راه حل بنيادي وزير بنايي تغيير منظر وزاوية ديد است؛ همانگونه كه در انقلاب كپرنيكي در دنياي نجوم اتفاق افتاد ويا كانت در عالم فلسفه ايجادنمود.براي زنان در رقابت با مردان سعادتي وجود ندارد.راه حل در نگاهي نو به اساس واصول است؛ نگاهي كه زنان ومردان در آن با يكديگر سهيم ومماثل باشند.
الف)قدرت:
از جمله تغييرات،تغيير در نگرش نسبت به قدرت به عنوان ارزش محوري جامعه است؛در جامعة ما قدرت به ابزاري براي وادار كردن ديگران در تنفيذ ارادة صاحبان قدرت تقليل يافته است واز ابعاد ديگر آن غفلت شده است.در تاريخي كه براي ما نوشته اند قدرت همواره بخش مهم وعمدة امتيازات افراد، گروهها ،اقوام،طبقات ملتها بوده است و البته بيشتر در اختيار مردان قرار داشته است.بدين ترتيب نقش قدرت در جامعه تأمين توانايي تملك،تفوق،نفوذ،مقاومت وكسب پيروزي براي صاحبان خود بوده است.البته بايد پذيرفت كه چنين تعبيري از قدرت در ادوار پيشين حيات بشر كارايي هايي هم داشته است اما در عصر بلوغ وارتقاء درك وفهم بشر ديگر مفيد وموجد شرايط لازم براي پيشرفت بشر امروز نيست. به همين قياس كه ديگر تكنولوژي كارآمد براي راه اندازي راه آهن، براي فرستادن فضاپيماها به خارج از منظومة شمسي عقب مانده ونا كارآمد است.
بنا بر آنچه گفته شد لازم است در جستجوي مفاهيم بديع تري از قدرت باشيم كه گرچه در پذيرش آنها با يكديگر متّفقيم ،در عمل راه زيادي براي اجراءوبه كار بستن آنها داريم.
از جمله معاني قدرت،قدرت حقيقت است كه در ارتباط با عظيم ترين توفيقات ديني،فلسفي،هنري وتجارب علمي از عوامل مؤثر ونافذ محسوب مي گردد.
از ديگر معاني قدرت قدرت اخلاقي وپيروي از سرمشقهايي است كه از تفوق اخلاقي قابل توجهي نسبت به سايرين بر خوردارند؛وسيله اي قطعي در تجهيز وبسيج نيروهاي بيكران تلاش انسانها در عرصه هاي اجتماعي وفردي.
قدرت ونيروي اتحاد واتفاق از ديگر جوانب مفهوم قدرت است كه مي تواند تحولات كمي وكيفي عظيمي در سعادت ومدنيت عالم انساني ايجاد نمايد واستعدادهاي نهفته در هويت مردمان را چنان متحد ومتوافق سازد كه بتواند در مسير رستگاري نوع بشر به كار گمارده شود.
به اين ترتيب قدرت اولياي امورنه براي حكومت ،تفوق وترتب وتنفيذ ارادة ايشان كه در جهت جلب حمايت واعتماد مردمان واز طريق مشاورات آزاد وصريح وتا حد امكان گسترده وهمه جانبه اعمال مي گردد. چنين جامعه اي بي ترديد از اعمال زور وبي عدالتي عليه هريك از اعضايش (از جمله زنان) اجتناب خواهد نمود. ومهمتر آنكه چنين تعابيري از قدرت نمي تواند بدون حضور نگرشهاي زنان كه مبتني بر محبت ومشاركت ورشد دادن است ،در جامعه جايگير گردد ولذا هم منتج به توفيقات بيشتر زنان خواهد شد وهم خود مبتني برآن ومرهون آن است.
ب)كار و الگوهاي اقتصادي:
نظام اشتغال امروز هدفي بسيار نازل را دنبال مي كند كه همانا عبارت است از«بدست آوردن امكانات هرچه بيشتر براي مصرف كالاهايي كه عرضه مي گردد.»مشاغل كاذب،اختلاص،بي انصافي وبي ميلي نسبت به ايفاء صميمانة وظايف شغلي از جمله عواقب چنين نگرشي به كار است.لذا مآلاً در مي يابيم كه در اشتغال وكار نيازمند ارزشهاي اخلاقي نويني هستيم كه كار را از سطح تنازع بقاءبه خدمت به همنوع وعمران زمين خدا كه زيستگاه نوع بشر است مبدل مي سازد؛چنين معنايي از اشتغال نياز به قدرتمداري كه همواره زنان را فرودست نگاه داشته نخواهد داشت بلكه بر استعدادهاي ذاتي نوع انسان به خدمت ومحبت وتعهد صميمانه در اجراي وظايف اقتصادي متكي است كه در زنان به وفور يافت مي شود والبته مردان نيز از آن بهره مندند.
ج)روابط انساني ونقشهاي خانوادگي:
اگر جامعة امروز ما جامعه اي مترقي وبالغ است اگر داعيةعدالت اجتماعي وحقوق بشر براي تأمين حداكثر بهره مندي اعضاء جامعه از امكانات رفاهي وسعادت حقيقي را دارد كه البته دارد لازم است گسترة عدالت اجتماعي وادراك از مصاديق بشر وحقوق بشر را از دايرة مردان خارج سازد وتا حوزة زنان گسترش دهد؛بي شك بشريتي كه قادر است حقوق حيوانات وگياهان وكوهها ودرياها وآسمان را از طريق قوانين حفظ محيط زيست رعايت نمايد ناتوان نيست از اينكه بر اعادةحقوق مسلوبة نيمي از جمعيت خويش همت گماردوروابط انساني را بر مباني جديدي طراحي وتعريف نمايد كه اورا قادر سازد غفلت هزاران ساله اش از «جنس مكمل» و«انساني ديگر» جبران نمايدواورا نه جنس دوم وفرودست كه «جنسي ديگر ومكمل »ارزيابي نمايد.تنها چنين عدالت واقعا گسترده اي قادر خواهد بود نقش زنان در جميع عرصه هاي اجتماع را به نحو مؤثري بهبود بخشدوهم در روابط خانوادگي ،هم در روابط كاري آنان را در عرض مردان وممد وبرابر با آنها قرار دهد.
د)هويت زنانه:
انسان به روح انسان است نه به جسم وروح انساني فاقد جنسيت است جنسيت از يك جنبه امري زيست شناختي وجسماني است واز جنبه اي ديگر يك بر ساختةاجتماعي است كه بر اساس انتظارات فرهنگي نقشهاي زنانه ومردانه را تفكيك وتعريف مي نمايد.از اين رو هويت انساني ومعنوي ما مستقل از جنسيت مي تواند رشد وارتقاء يابد «ان اكرمكم عندالله اتقيكم»تقوي هيچ دخلي به زن يا مرد بودن ندارد،بلكه منوط به معرفت وايمان وعمل به موجب وصايا ونصايح الهي است وبا اجتناب از معاصي ودرك حضور دائمي در محضر خداوند ارتباط مي يابد.لذا هويت زنانه ومردانه علت تفوق وبرتري نمي تواند بود.هردوي اين هويتها مادام كه به هويت واقعي انساني تقرب جويند مي توانند مكمل وممد يكديگر برا ي سعادت ورفاه ورستگاري نوع بشر باشند .بي گمان پرنده با يك بال ،هرچقدر قوي باشد ، قادر به پرواز نخواهد بود هماي سعادت آدمي را نيز دو بال است كه لاجرم بايد هماهنگ وهم توان به كار گرفته شوند تا پرواز ميسر گردد.
نتيجه گيري
براساس آنچه مذكور گشت ،توجه به چند نكته وبه كار بستن آنها در هر نوع رابطة ميان زنان ومردان مي تواند مفيد تلقي گردد.
در جامعه چيزي را كم داريم كه اساساً مي توان از آن به نوعي وجدان واستشعار به هويت انساني وشرافت بشري زنان ياد كرد؛ چنين خودآگاهي هر نوع تحقير واسخفاف شأن زنان را محكوم خواهد ساخت.اين وجدان لازم است در بادي امر در خانواده به شكل آرماني نهادينه ورسماً پذيرفته شده به اطفال آموزش داده شود ودر روابط بين والدين مراعات گردد.چنين همتي ضمناً در ارتباطي ديالكتيك با تعليم وتربيت دختران وزنان نه تنها به نحو مساوي با پسران كه در پاره اي مسائل بيش از ايشان قرار گيرد.چرا كه مادران مربيان اول فرزندان هستند ودر شكل گيري شخصيت وآمال وانتظارات ايشان بسيار سهيم ودخيلند.
بنا برآنچه ذكر شد،دادن فرصتهاي شغلي برابر با مردان به زنان اگرچه لازم است ،كافي به نظر نمي رسد.جامعه بايد از انتزاعي نمودن وتقدّس بخشيدن به نقش مادران به معناي كنار زدن آنان از صحنة فعاليتهاي اجتماعي و نيز از طفره رفتن براي به حساب آوردن پايگاه اجتماعي رسماً تعريف شده براي آنها جداً اجتناب نمايد. اگر نقش مادري براي تربيت واجتماعي كردن اعضاء آيندة جامعه داراي اهميت فوق العاده است، تعيين يك روز به عنوان روز مادر وهديه دادن به مادران كمترين كاري است كه لازم است براي مادران انجام دهيم، نه تنهاكاري كه انجام مي دهيم.
لازم است جامعه مزايا وحقوق مناسب همراه با تأمين اجتماعي مستقل از مردان براي زنان ومادراني كه حيات خود را وقف تربيت وپرورش اطفال جامعه مينمايند،در نظر بگيرد؛ مزايايي كه امروز تنها به نقش پدري به عنوان يك نقش اجتماعي تعلق مي گيرد ونقش مادري را در ظاهر به نقشي آسماني ارتقاء مي بخشد ودر عمل از اولين حقوق زميني محرومش مي سازد.در چنين صورتي هم مزاياهم پايگاه وهم تأمين اجتماعي لازم براي يك زندگي سالم وسازندة اجتماعي به نقشي تعلق خواهد گرفت كه زنان به خوبي از عهدة آن بر مي آيد وآنگاه در حضورشان در خانواده توهين وتحقير ومحروميتي نخواهند چشيد وبا افتخار به ايفاءسهم خويش از امور جامعه در منزل موفق خواهند شد و اقداماتشان در حوزه هاي ديگر اجتماعي نه براي رقابت با همسرانشان كه براي ياري وياوري و عرضةمكمليتي خواهد بود كه در خصلتهاي ويژه شان مودوع است .
بي گمان آرمان برابري بين دو جنس روزي همانگونه كه امروز نظراً پذيرفته شده است، در عمل اجراء خواهد شد و بشر از اين مرحلة رشد وبلوغ خود نيز سر بلند خواهد گذشت، اما مهم است كه سهم ما در تحقق اين آرمان متعالي در اندازه هاي مطلوب ومطابق شؤون قابل قبول براي خودمان باشد.
شيراز مهر ماه 1384
كتابنامه
1-اعزازي-شهلا،جامعه شناسي خانواده،انتشارات روشنگران ومطالعات زنان،چاپ نخست،1376،تهران.
2-سگالن-مارتين،ترجمة حميد الياسي،نشر مركز،چاپ اول،1370،تهران.
3-شيخي-محمد تقي،شركت سهامي انتشار،چاپ اول،1380،تهران.
4-گيدنز-آنتوني،ترجمه منوچهر صبوري،جامعه شناسي،نشر ني،چاپ پنجم،1378،تهران.
5-؟،رفاه عالم انساني،؟،؟،؟.
6-؟،نقطة عطفي براي كلية ملل عالم،؟،؟،؟.

مقالة حاضر قصد دارد با نگاهي جدي به مسألة اشتغال زنان اين مهم را در پرتو تغييراتي كه لازم است در نگرش به مفاهيم متداول جامعه واقع شود، مورد مطالعه قرار دهد. از جملة چنين تغييراتي بايد در نگرش نسبت به ارزشهاي حاكم بر جامعه ،مفهوم كار والگوهاي اقتصادي ،روابط انساني بالاخص نقشهاي خانوادگي ودر نهايت ،هويت زنانه صورت پذيرد.
سر انجام به شكل مختصر برخي از راهكارهايي را كه محتمل است جامعة ما را در مسير توسعة مطلوب انساني قرار دهد، ارائه مي نمايد.
وضعيت اشتغال زنان در جامعه
درجامعةكنوني هر چند ادعاي برابري دو جنس در حقوق اجتماعي وانساني به نحو فراگيري در حال پذيرش است،بين پذيرش عقلاني آن واجراي آن در عمل فاصلةبسياري موجود است.هنوز نگرشها وارزشهاي جامعةما كاملا پدر سالارانه است ومتأسفانه اين ارزشها تقريبا تمامي حوزه هاي حيات اجتماعي وفردي اعضاء جامعه را تحت تأثير خود قرار داده است .
در اين جامعه بي هيچ ترديدي زنان در مرتبة فرو تري نسبت به مردان قرار دارند وتمام ادعاهاي تساوي دو جنس را در عمل با سرشكستگي باطل مي سازد؛در كتابهاي درسي كه اساس تعليم وتربيت واجتماعي شدن فرزندان جامعه را تعيين مي نمايند، نقش زنان عمدتاً مادر وندرتاً معلّم تعريف شده است دختران وزنان در محدودةخانه وحياط منزل ومدرسه حركت مي كنند در حاليكه پسران فعالانه در خارج از خانه مشغول فعاليت،كار ،بازي وورزشند در سالهاي بالا تر همين نقشهاي كوتاه زنان نيز محو مي گردد. اين امر از همان ابتدا در اذهان اعضاء آيندة جامعه تفاوت چشمگير موقعيت وپايگاه اجتماعي ومحدوديت حركت وامكانات زنان را ايجاد مي نمايد ومورد تأكيد قرار مي دهد.
اين در حالي است كه از سوي ديگر زنان بنا بر مقتضيات ظاهري توسعه به تحصيلات ومتعاقب آن اشتغال مي انديشند والبتّه مبادرت مي ورزند واين امر موجبات بروز تناقضاتي در جامعه اي مي شود كه از سويي زنانش درپايگاهي فرو تر از مردان قرار دارند واز سوي ديگر تحصيلكرده وفرهيخته وكارآمدند ومايلند والبته محقّند كه در فعاليتها وبه ويژه تصميم گيريهاي اجتماع مشاركت نمايند.
تناقض ياد شده در چندين جنبه از حيات اجتماعي زنان مؤثر واقع مي شود يكي از ابعاد چنين تناقضي در نوع مشاغلي نمايان مي گردد كه عموم زنان قادرند احراز نماينداين مشاغل طيف ناچيزي از اقسام مشاغل اجتماعي و اقتصادي را شامل مي گردد از جمله منشي گري، تدريس،خدمات بهداشتي، نظافتچي، دوزندگي وآرايشگري وخدمات ويژة زنان،فروشندگي صندوقداري وبرخي مشاغل جزء ديگر؛در سال 1986نزديك به 90%كارمندان دفتري و98%همة منشيان در انگلستان زن بودند.(گيدنز، ص189) اينگونه مشاغل با پايگاه اجتماعي نه چندان مطلوب ودرآمد ناچيز عمدة اشتغال زنان را در بر مي گيرند
اشتغالات ديگر كه نيازمند تخصص وتحصيلات است البته در صورتي به زنان تفويض مي گردد كه در شرايط برابر مرداني طالب وخواهان آن پستها نباشند؛در سال 1375ميزان فعاليت عمومي براي مردان5/74 درصد وبراي زنان 6/9 درصد بوده است اين ارقام مبين چند واقعيت است از جمله آنكه كارفرمايان تمايل كمتري به استخدام زنان بالنّسبه به مردان دارند. بنا بر اين نه تنها ميزان اشتغال بلكه نوع اشتغال نيز از شاخصه هاي نابرابري اشتغال زنان ومردان محسوب مي گردد.
از ديگر شاخصه هاي نابرابري اشتغال خانمها درآمد كمتر آنها نسبت به آقايان براي ميزان كار برابر است؛اصولاّ زنان در بخشهايي از اشتغال قرار مي گيرند كه دستمزد كمتري پرداخت مي گردد ،اما حتي آن زمان كه در موقعيت شغلي يكسان با ميزان كارايي برابر با مردان قرار دارند نيز دستمزد كمتري دريافت مي نمايند؛كارمندان دفتري زن در انگلستان 60%درآمد همتايان مردشان را دريافت مي نمايندوفروشندگان زن 57%درآمد مردان در همان شغل را بدست مي آورند(گيدنز،ص192).
از طرف ديگر در جامعة ما هجوم زنان به مشاغل مردانه لا اقل تا كنون قادر نبوده است كه معضل زنان در فعاليت اجتماعي را كاهش دهد بلكه حتي به نوعي هويت آنان وخصايص ممتازة زنان را در معرض تقليب قرار داده است؛به اين معنا كه ساختارهاي حاكم بر جامعة ما ساختارهاي پدر سالاري ومبتني بر ارزش محوري قدرت است در چنين جامعه اي رقابت وتنازع براي كسب قدرت واعمال آن ونيز تمايل به نابرابري وترتب مقامات وحاكميت از بالا به پايين بخش مهمي از قواعد فعاليت اجتماعي را شامل مي گردد وزنان نيز لاجرم براي حضور در عرصه هاي مشاركت اجتماعي بايد خود را با اين اصول وارزشها انطباق داده خصايص وويژگيهاي شفقت آميز وترحم ذاتي وتمايل به مشاركت وهمكاري را در منزل وانهند وبا لباس مبدل در زي مردان به اجتماع وارد گردند ،در غير اين صورت براي ايشان جايي وسهمي در فعاليتهاي اجتماعي وجود نخواهد داشت.چنانچه در دهة 1980 كه يك پادشاه ويك نخست وزير زن همزمان در انگلستان حكومت مي كردند عملا هيچ تفاوتي در ساختارهاي ارزشي و كار كردي جامعةبريتانيايي مشاهده نشد.
از اين روي تنها كميت حضور زنان وحتي پايگاههاي اشغال شده توسط زنان نيست كه داراي اهميت است بلكه لازم است تا جامعه تغييراتي در اصول وارزشهاي خويش ايجاد نمايد به نحوي كه هردو جنس بتوانند با حفظ هويت وارزشهاي انساني در جامعه فعالانه مشاركت نمايند. وضعيت كنوني بيشتر يادآور ميهماني روباه ولك لك است!
مسألة ديگري كه زنان با آن در گيرند در بهايي است كه بايد براي اشتغال بپردازند كه از جمله ميزان بالاي ساعت كاري در هفته است بالنسبه به همتايان مردشان ؛جامعة ما البته در پاره اي مسائل به درك موقعيت وايجاد فرصتهاي شغلي براي خانمها مبالات نموده است-محتمل است به خاطرضرورتهاي توسعه به آن ناگزير شده باشد –اما البته هنوز نمي تواند از انجام امور منزل توسط زنان صرفنظر نمايد،به اين ترتيب خانمهاي شاغل با پديدة« فشار مضاعف» مواجهند؛به اين معنا كه از يكسو بيش از زنان خانه دار ناگزير از كار كردن مي باشند(5/84ساعت در ازاي78ساعت كار خانمهاي خانه دار(اعزازي،ص159) )واز سوي ديگر دلواپسي دائمي براي انجام امور منزل ورسيدگي به فرزندان نيز ايشان را آزار مي دهد وگاه حتي از انجام ميزان بشتري از فعّاليت كه لازمة ارتقاء شغلي است باز مي- دارد.
وضعيت زنان خانه دار
آنچه ذكر شد معضلات زنان شاغل را به خاطرمي آورد كه در جاي خود بسيار نگران كننده است اما از جانبي ديگر با وضعيت اسفناك زنان خانه دار مواجهيم والبته همة اينها صرفنظر از معضلات عمومي زنان است كه موضوع بحث اين مقاله نيست از جمله خشونت عليه زنان در داخل حريم به اصطلاح امن خانواده! علي اي حال در مورد زنان خانه دار وضع از زنان شاغل نيز وخيم تر است. بسياري از زنان جامعةما به اختيار يا اجبار از انجام فعاليتهاي اجتماعي اجتناب مي نمايند وبه انجام امور منزل ونگهداري ومراقبت از فرزندانشان مبادرت مي نمايند.
زنان در مرحلة« مادري فعّال»تقريبا 78 ساعت در هفته كار مي كنند (اعزازي،ص110)كه از فعاليتهاي هر كارگري بيشتر است،لذا شدت فشار كار بر ايشان در اين مرحله بسيار زياد است واين در حالي است كه هيچ مزد وپاداشي براي آن دريافت نمي نمايند وبيشتر درآمد شوهر نيز صرف رفاه خود او وبيشتر فرزندان مي گردد وسهم زن از درآمد شوهر ناچيز است كه اكثراً از همان هم مي گذرند.باري به تدريج كه فرزندان بزرگتر مي شوند،از ميزان كار مادران نيز كاسته مي شود تا اينكه به طور متوسط در سنين 46-45 سالگي با خروج فرزندان از خانه وظايف او به طور چشمگيري كاهش ميابد.مادري كه تمام ارزشهاي خودرا در انجام وظايف مادري ورسيدگش به امور منزل وفرزندان ميديد اينك در حالي كه هنوز جوان وداراي توان است خود را تنها وبي فايده ميابد.او خود را در سير نزولي از حيث مقام مي يابدبه نحويكه ديگر كار مهمي براي انجام دادن ندارد.هيچ تخصّصي ندارد و براي فراگيري نيز بسيار دير شده است لذا نمي تواند اميد به دست آوردن شغل مناسبي رادر سر بپروراند عادت به مطالعه وانجام خدمات اداري به دليل اشتغال تمام وقت به امور فرزندان در او شكل نگرفته وبنا بر اين افسرده مي شود ومدام از كمر درد وپادرد ودردهاي ديگري شكايت مي كند كه معاينات پزشكي بي اساس بودن آنها را اثبات مي نمايند.بيماري آنها نه جسماني كه روان تني است آنان نمي دانند از اوقات خود چگونه بايد استفاده نمايند ونيز هويت وموقعيت خودرا كه عبارت از فعاليتهاي مادري بود ،از دست رفته مي بينند.(اعزازي،ص112)
فقر نيز معضل ديگر زنان خانه دار است ايشان درآمدي براي خود ندارند ازهمينروي نمي توانند از درآمد خانواده كه همان درآمد شوهر است به ميل خود وبر حسب نياز خود استفاده نمايند؛ در بهترين حالت زنان توزيع كنندةدرآمد همسران خود هستند.قاعدة عمومي بر اين است كه داراييهاي خانواده به نام شوهر ثبت مي گردد واختيار خريد وفروش آنها نيز با اوست.اين در حالي است كه كار بي اجر ومزد خانه داري بين 20 تا40 در صد ثروت ايجاد شده در كشورهاي صنعتي را در بر مي گيرد.كار زنان خانه دار كه شوهرانشان براي انجام فعاليتهاي اقتصادي به آن وابسته اند،به تقويت اقتصاد كل جامعه كمك شاياني مي نمايد در حالي كه زنان كه ارائه كنندة اين خدمتند از جمله فقيرترين اقشار جامعه اند.
بنا بر اين با يك سر در گمي جدي مواجهيم ؛براي خانمها بهتر است به اشتغال مبادرت ورزند يا در منزل به امور خانه داري بپردازند؟مشاكل كدام قشر كمتر وموقعيت كداميك مطلوب تر است؟
در حالي كه پاسخ تلخ ما اين است كه در حقيقت موقعيت هيچيك مطلوب نيست،سؤال همچنان بر جاي مي ماند ؛سؤا لي كه به پاسخي فوري وواضح نياز دارد.
ريشه هاي روان شناختي دموكراسي
نويسنده: دكتر علي فتحي آشتياني

پروردگارا،
به من آرامشي عطا فرما
تا بپذيرم آن چه را كه قادر به تغييرش نيستم؛
شهامتي تا تغيير دهم آن چه را كه در توان من است؛
و خردي كه تفاوت آن دو را درك كنم.
اريش فروم در جستاری که ترجمه آن در زير از نظر خوانندگان می گذرد، به تحليل و بررسی موشکافانه نقش اقتدارگرايی در جامعه می پردازد. او در اين نوشته، با تکيه بر ديدگاه کانتی از فلسفه روشنگری، به تفکيک ميان انسان اين عصر به مثابه ذات خردگرايی که خود را از نابالغی معنوی رها می سازد و خطر کرده و مسئوليت آزادی خويشتن را پذيرا میشود و انسان نابالغی که کماکان به گردن مرجع اقتدار ديگری می آويزد تا مسئوليت تصميم گيری مستقل را نداشته باشد، دست می زند. فروم با دقت علل روانی اين نابالغی را مورد بحث قرار می دهد و بر خلاف تصور عمومی نشان می دهد که ميان شخصيت اقتدارگرای فعال يا به تعبير خود او مرجع اقتدار دگرآزار (ساديست) و شخصيت اقتدارگرای منفعل يا خودآزار (مازوخيست) عليرغم تفاوت ظاهری، پيوند تنگاتنگی وجود دارد. فروم خاطر نشان می سازد که هر دو گونه شخصيت اقتدارگرا دارای خصوصيات مشترکی هستند که همانا عدم بلوغ معنوی و هراس عميق درونی است. او در عين حال تفاوت ميان اقتدارگرايی خردگرايانه و خردگريزانه را به روشنی تصوير می کند. ديدگاههای اريش فروم، برای ما که میان خود با بدترين اشکال اقتدارگرايی خردگريز و سپاه پرشماری از عشاق ذوب در «اقتدار» روبرو هستيم وکشمکش تاریخی برای گریز از ین وضعیت را به سرانجامی مطلوب نرسانده ایم، حاوی نکات آموزنده بسياری است.
منظورمان از «شخصيت اقتدارگرا» چيست؟ معمولا" تضادی به چشم می خورد ميان انسانی که می خواهد ديگران را تحت سلطه، کنترل و سرکوب قرار دهد و انسان نوع ديگر که تمايل دارد مطيع و فرمانبر و مورد تحقير باشد. گاهی اوقات اگر بخواهيم از اصطلاحات زيباتر استفاده کنيم، از «رهبر» و «پيرو» نيز سخن به ميان می آوريم. طبيعتا" هر اندازه هم از بسياری جهات تفاوتی ميان فرمانروايان و فرمانبران وجود داشته باشد، هر دو نوع و يا به عبارت ديگر، هر دو صورت شخصيت اقتدارگرا، در واقعيت پيوند تنگاتنگی با هم دارند.
آنچه که در وهله ي نخست و عميقا" در آنها مشترک است، يعنی در واقع آنچه که ذات شخصيت اقتدارگرا را می سازد، گونه ای ناتوانی است: ناتوانی در اتکاء بر خود و مستقل بودن و يا به عبارت ديگر، ناتوانی در تحمل آزادی.
نقطه مقابل شخصيت اقتدارگرا، انسان بالغ است: انسانی که نبايد به ديگری بياويزد، چرا که جهان، انسان و اشياء را به گونه ای فعال دريافت می کند و می فهمد. اين به چه معناست؟ کودک هنوز بايد به ديگری بياويزد. در شکم مادر، او از نظر جسمانی با مادر يکی است. پس از زايش، برای ماههای زياد و از بعضی جهات سالها، از نظر روانی، بخشی از مادر باقی می ماند. او بدون کمک مادری قادر به ادامه حيات نيست. اما کودک رشد می کند و تکامل می يابد. او می آموزد راه برود، سخن بگويد و خود را بيشتر و بيشتر در جهان جهت يابی کند، جهانی که از آن اوست. کودک دارای دو نوع فعاليت است که جزو تجهيزات و امکانات انسان محسوب می شود و او می تواند آنها را تکامل بخشد: عشق و خرد.
عشق، پيوستگی و يگانگی با جهان، به شرط حفظ استقلال و يکپارچگی خويشتن است. انسانی که مهر می ورزد، با جهان پيوسته است؛ او هراس ندارد، چرا که جهان خانه اوست. او می تواند خود را فراموش کند، درست به اين دليل که از خود مطمئن است.
عشق، شناختن جهان در تجربة حسی است. اما شناخت ديگری نيز وجود دارد: فهميدن در انديشه. چنين فهميدنی، خرد است که از هوش متفاوت می باشد. هوش، کاربرد انديشه برای دستيابی به اهداف معين عملی است. هنگامی که شامپانزه موزی را در مقابل قفس می بيند و نمی تواند آن را با تک تک چوبدستی هايی که در قفس وجود دارد به دست آورد و به اين منظور چوبدستی ها را به هم وصل می کند تا به مقصود برسد، از خود هوش نشان می دهد. اين هوش حيوان است، همان هوش دست آموز کننده ای که آن را نزد انسانها فهم می ناميم. اما خرد چيز ديگری است. خرد آنچنان فعاليت فکری است که تلاش می کند از سطح اشياء به عمق و هسته آنها نفوذ کند، تا دريابد که واقعا" در ورای اشياء چه چيز نهفته است، چه نيروها و کششهايی هستند که خود قابل رؤيت نيستند و پديدارهای ظاهری را متأثر و متعيّن می سازند. هنگامی که انسان از خرد خود استفاده می کند، نامطمئن و هراس زده نيست. او از طريق خرد، در انديشه خود با جهان پيوند دارد، همانگونه که از طريق عشق، در احساس خود با جهان در پيوند است.
من اين توصيف انسان بالغ، يعنی انسان مهر ورزنده و خردمند را از آن جهت ارائه نمودم، تا روشن تر بتوانم به تبيين ذات شخصيت اقتدارگرا بپردازم. شخصيت اقتدارگرا به بلوغ نرسيده است؛ او نه می تواند دوست داشته باشد و نه از خرد خود استفاده کند. پيامد آن اينست که او عميقا" تنها و مهجور می باشد، يعنی هراسی ژرف بر او مستولی است. او بايد به احساس پيوندی دست يابد که برای آن نيازمند عشق و خرد نباشد. و او اين احساس پيوند را در رابطه ای همزيستانه (symbiotisch) می يابد، در رابطة خود با ديگران يکی احساس کردن، اما وحدتی نه برپايه حفظ فرديت خود، که برپايه ذوب شدن در ديگری به هنگام نابودی يکپارچگی شخصيت خود. شخصيت اقتدارگرا، به انسان ديگری نياز دارد تا در او ذوب شود، چرا که به تنهايی قادر به تحمل انزوا و هراس خود نيست.
در اينجاست که به مرز مشترک دو صورت مختلف شخصيت اقتدارگرا، يعنی فرمانروا و فرمانبر می رسيم. اينک بايد خود را متوجه بحث در مورد تفاوتهای ميان اين دو کنيم.
شخصيت اقتدارگرای منفعل، يا اگر بشود گفت، شخصيت خود آزار (مازوخيستی) که تمايل به مطيع شدن دارد، ولو ناآگاهانه در پی اين هدف است که خود را به بخشی از واحدی بزرگتر تبديل کند و به آويزه و بخش کوچکی هر اندازه خُرد از انسان «بزرگ»، از نهاد «بزرگ»، از ايدة «بزرگ» تبديل گردد. ممکن است اين انسان، نهاد و ايده واقعا" هم با اهميت و يا قدرتمند باشد و شايد هم به طور ساده در باور شخص، هيولای بادشده ای جلوه کند؛ چيزی که ضروريست اينست که اين شخص معتقد باشد که رهبر، حزب، دولت و يا ايدهی «او» قدرتمند و برجسته است و اينکه خود او هنگامی نيرومند و بزرگ است که بخشی از اين «بزرگ» باشد. تناقض در اين شکل شخصيت اقتدارگرای منفعل، در آن است که شخص خود را کوچک می کند تا ـ به عنوان بخشی از بزرگ ـ بزرگ باشد. شخص می خواهد فرمانبری کند، برای اينکه ضروری نباشد تصميم بگيرد و مسئوليت بپذيرد. چنين انسان وابسته و خودآزاری، اغلب در اعماق وجود خود هراس و اکثرا" به طور ناخودآگاه احساسی از حقارت، ناتوانی و تنهايی دارد. درست به همين دليل به دنبال «رهبر» و قدرت بزرگ است تا از طريق سهيم شدن در آن، در امنيت باشد و بر احساس حقارت خود چيره گردد. او آگاهانه باور دارد که رهبر، حزب، دولت و يا هر چيز ديگر او، به طور عينی معجزه آسا، عادل و پرقدرت است. او ناخودآگاه، ضعف و ناتوانی خود را احساس می کند و به رهبر نياز دارد تا بتواند بر اين احساس چيره گردد. اين انسان خودآزار و فرمانبر که از آزادی می هراسد و از ترس آن به پرستش بت ها پناه می برد، انسانی است که نظامهای اقتدارگرای نازيسم و استالينيسم بر شانه های او استوارند.
دشوارتر از شخصيت اقتدارگرای منفعل و خودآزار، فهميدن شخصيت اقتدارگرای فعال و دگرآزار (ساديستی) است. او در نظر هواداران خود مطمئن و قدرتمند جلوه می کند، اما درست مانند شخصيت خودآزار، هراس زده و مهجور است. در حالي که خودآزار خود را نيرومند احساس می کند، چون بخش کوچکی از يک چيز بزرگ است، دگرآزار خود را نيرومند احساس می کند، چون ديگران و در صورت امکان بسياری را در خود پذيرا شده و به اصطلاح آنان را بلعيده است. شخصيت اقتدارگرای دگرآزار، همانگونه وابسته به فرمانبران خود است که شخصيت اقتدارگرای خودآزار به فرمانروايان. اما اين تصوير فريبنده است. مادامی که رهبر صاحب قدرت است، در نظر خود و ديگران قدرتمند جلوه گر می شود. اما ناتوانی و عدم اطمينان ژرف او هنگامی آشکار می گردد که قدرت خود را از دست داده باشد، وقتی که ديگر نتواند ديگران را ببلعد و مجبور گردد به خود متکی باشد.
هنگامی که من از دگرآزاری (ساديسم) به مثابه نمود فعال شخصيت اقتدارگرا سخن می گويم، بايد چنين چيزی نزد بسياری از خوانندگان شگفتی ايجاد کند، چرا که انسان معمولا" از ساديسم، تمايل به آزاردهی و ايجاد درد را می فهمد. اما در واقع، اين امر در ساديسم تعيين کننده نيست. اشکال مختلف ساديسم را که می توانيم مشاهده کنيم، ريشه در اين رانش دارد که انسان ديگری را کاملا" تحت کنترل قرار دهد؛ او را به آلتی ناتوان در مقابل ارادة ما تبديل کند، اراده ای که بايد بر اومسلط گردد و به طور نامحدود و طبق صلاحديد خود، صاحب اختيار او باشد. تحقير و برده کردن انسان ديگر، تنها وسيله هايی در خدمت اين هدف اند و راديکال ترين وسيله اين است که قربانی را متحمل زجر کنيم؛ چرا که قدرتی بالاتر از اين وجود ندارد که انسان ديگری را آزار دهيم و وادار به تحمل درد کنيم، بدون اينکه بتواند از خود دفاع کند.
همانگونه که متذکر شدم، نوع ساديستی، فريب دهنده است. او خود را در ظاهر نيرومند نشان می دهد، در حالی که او نيز نامطمئن و مانند خودآزار (مازوخيست)، به معنای عميقا" انسانی ضعيف است. او به فرمانبران خود به همان اندازه نيازمند است که آنان به او؛ تنها تفاوت در اين پندار باطل نهفته است که فرمانروای وابستگان و پيروان، مستقل است. اما در واقع اين دو نيازمند و مکمل يکديگرند.
اين واقعيت که هر دو صورت شخصيت اقتدارگرا، به يک واقعيت مشترک، يعنی تمايل همزيستانه باز می گردند، برای ما فهم پذير می کند که چرا انسان در بسياری از شخصيتهای اقتدارگرا، هم با اجزای ساديستی و هم مازوخيستی روبرو می گردد؛ زيرا معمولا" فقط مصداقها متفاوتند. همة ما جبّار خانگی را می شناسيم که با همسر و فرزندان رفتاری ساديستی دارد، اما در اداره و مقابل رييس خود، کارمندی مطيع است. يا اگر بخواهيم نمونه شناخته شده تری را برگزينيم، می توانيم هيتلر را در نظر بگيريم. او مفتون اين احساس درونی بود که بر همه، يعنی مردم آلمان و سرانجام جهان فرمانروايی کند و آنان را به آلت ناتوان ارادهی خود تبديل سازد. و درست همين انسان، عميقا" وابسته بود؛ وابستة تشويق توده ها، وابستة تأييد و تحسين مشاوران خود و وابستة آن چيزی که خود قدرت بالاتر طبيعت، تاريخ و سرنوشت می ناميد. او از فرمولبنديهای شبه مذهبی استفاده می کرد تا اين ايده ها را به زبان آورد، برای مثال هنگامی که می گفت: «آسمان از مردم برتر است، چرا که خوشبختانه مردم را می توان فريفت ولی آسمان را نه». اما قدرتی که هيتلر را بيش از تاريخ، خدا و سرنوشت تحت تأثير قرار می داد، طبيعت است. بر خلاف گرايش چهارصد سال گذشته برای تسلط بر طبيعت، هيتلر تأکيد می ورزيد که انسان می تواند بر انسان تسلط يابد، اما هرگز نمی تواند و نبايد بر طبيعت مسلط گردد. ما در هيتلر، امتزاج خاص گرايشهای ساديستی و مازوخيستی شخصيت اقتدارگرا را می يابيم: طبيعت قدرت بزرگی است که بايد مطيع آن باشيم، اما موجودات زنده به وجود آمده اند تا تحت سيطرة ما باشند.
اما ما نمی توانيم موضوع شخصيت اقتدارگرا را به پايان بريم، بدون اينکه دربارة مسأله ای که سرچشمة انبوهی از سوء دريافتهاست، سخن گفته باشيم. اگر به رسميت شناختن اقتدار، مازوخيسم و اِعمال اقتدار، ساديسم معنی می دهد، آيا اين به اين معناست که همة مراجع اقتدار دارای مضمونی آسيب شناسانه (pathologisch) هستند؟ چنين پرسشی، تفاوتی مهم را ناديده می گيرد و آن تفاوت ميان اقتدار خردگرا و اقتدار خردگريز است. اقتدار خردگرايانه، پذيرش اقتدار برپاية ارزيابی سنجشگرانة صلاحيت و شايستگی است. وقتی دانش آموزی اقتدار آموزگار را مبنی بر اينکه بيشتر از او می داند می پذيرد، اين به معنای ارزيابی عاقلانه ای از شايستگی اوست. درست همانند آنکه من به عنوان مسافر يک کشتی، اقتدار ناخدای آن را می پذيرم که در صورت بروز خطر، دستورات درست و ضروری را صادر خواهد کرد. اقتدار خردگرايانه بر پاية از کار افتادن خرد و نقد من استوار نيست، بلکه آن دو را پيش شرط می انگارد. اين رويکردی نيست که مرا کوچک و مرجع اقتدار را بزرگ کند، بلکه اجازه می دهد اقتدار برتری يابد، در آنجا و تا زمانی که شايستگی آن را دارد.
اقتدار خردگريز، از چنين چيزی به طور بنيادين متفاوت است. او متکی بر انقياد احساسی شخص من نسبت به انسانی ديگر است: من بر اين باورم که او حق دارد، نه به اين دليل که او به طور عينی دارای شايستگی است و يا اينکه من از روی عقل شايستگی او را می پذيرم. در رابطه با اقتدار خردگريز، انقيادی مازوخيستی وجود دارد، به اين صورت که من خود را کوچک و اقتدار را بزرگ می کنم. من بايد او را بزرگ کنم تا به عنوان جزيی از او، خود نيز بتوانم بزرگ باشم. اقتدار خردگرا دارای اين تمايل است که خود را تعالی بخشد، چرا که من هر چه بيشتر درک کنم و بياموزم، فاصلة خود را با مرجع اقتدار کم تر می کنم. اقتدار خردگريز دارای اين تمايل است که خود را پست تر و زمان وابستگی خود را طولانی تر کند. من هر چقدر طولانی تر و بيشتر وابسته باشم، ضعيف تر می شوم و اين ضرورت افزايش می يابد که به مرجع اقتدار بياويزم و مطيع او باشم.
بزرگترين جنبشهای ديکتاتوری عصر ما، برپاية اقتدار خردگريز استوار بوده (و هستند). تخته پرش آنها، احساس ضعف فرد مطيع، هراس او و تحسينش برای «رهبر» بوده است. اما تمام فرهنگهای بزرگ و بارآور، بر بنيان وجود اقتدار خردگرا استوار بوده اند: بر شانة انسانهايی که لايق بوده اند وظايفی را که به آنان محول شده، از نظر معنوی و اجتماعی به انجام رسانند و از اين رو نيازی نداشته اند، به شيفتگی خردگريزانة ديگران متوسل شوند.
اما پيش از آنکه اين بحث را به پايان برم، مايلم تأکيد کنم که هدف انسان بايد اين باشد که به مرجع اقتدار خود تبديل گردد؛ يعنی اينکه در مسائل اخلاقی دارای وجدان، در مسائل فکری دارای اعتقاد و در مسائل احساسی دارای صداقت باشد. اما انسان تنها زمانی می تواند صاحب اين اقتدار درونی گردد که به اندازة کافی بالغ باشد تا جهان را با خرد و عشق دريابد. رشد دادن اين ويژگيها، شالودة اقتدار شخصی و از طريق آن، بنيانی برای دمکراسی سياسی است.
منبع :
Erich Fromm, Die autoritäre Persönlichkeit, in: Argumente gegen den Hass, Bd. 2, Ausgewählt von: Klaus Ahlheim, Bardo Heger, Thomas Kuchinke, Bonn 1993
برگردان: بهرام محيی
تودهها در بروز احساس خود مبالغه ميكنند
نويسنده: گوستاولوبون
مترجم: كيومرث خواجويها
هر احساسي كه توده بروز دهد, چه خوب چه بد, دو خصوصيت دارد. اين احساسها خيلي سادهاند و بسيار مبالغهآميز ميباشند. اكثر افراد يك توده, در اين رابطه نيز مثل بسياري از رابطههاي ديگر, به موجودات بدوي و ابتدايي شباهت پيدا ميكنند. به درجات يك احساس توجهي ندارند, چيزها را كلي ميبينند و حد فاصلي نميشناسند. مبالغه در احساسهاي يك توده, بر اثر عامل تلقين, به سرعت منتشر ميشود و از اين طريق قوت بيشتري مييابد و درجهي تنش آن از اين راه كه مورد تاييد واقع ميگردد, فزوني مييابد.
مبالغه در احساسهاي توده, آنها را در مقابل شك و دودلي حفظ ميكند. تودهها در هر چيز بلافاصله تا حد اعلي پيش ميروند. ابراز يك سوءظن نزد ايشان, فوراً به يقيني خلل ناپذير بدل ميشود. جوانهاي از عدم تمايل و يا از مردود شماري كه معمولاً كسي به آن توجهي نميكند, نزد اكثر افراد يك توده, رشد ميكند و فوراً به نفرتي سركش تبديل ميشود. شدت احساسهاي توده, به ويژه نزد تودههاي ناهمگون, به علت فقدان هر گونه مسئوليت, هر چه بيشتر فزوني ميگيرد. يقين از فقدان مجازات كه با ازدياد جمعيت بزرگتر ميشود و خودآگاهي توده از قدرت قابل توجهش در آن لحظه, كه خود حاصل ايجاد يك توده است, براي آن توده احساسها و دست زدن به اعمالي را ممكن ميكنند كه براي اكثر افراد آن به طور جداگانه ميسر نيستند. آدمهاي احمق, بيسواد يا حسودي كه به جمع يك توده درآيند, احساس ناچيز بودن و عجز خود را از دست ميدهند و به جاي آن خودآگاهي انباشته از نيرويي مييابند كه اين نيروي بيمحابا هر چند زودگذر است, اما اندازه نميشناسد.
متاسفانه جنبهي مبالغهآميز احساسهاي بد در توده, باعث ظهور بقاياي غرايزي در ايشان ميشود كه از انسانهاي اوليه به ميراث بردهاند, در حالي كه ترس از مجازات, در افراد مجرد و مسئول, بر اين غرايز افسار ميزند. تمايل توده به انجام دادن زشتترين اعمال از همين جا مشخص ميشود.
هر گاه بر تودهاي با مهارت تاثير گذاشته شود, به قهرمانيها و فداكاريهايي دست ميزند كه هيچ فرد مجردي به گرد آن هم نميرسد.
از آن جا كه توده بر اثر دريافتهاي شديد تحريك ميشود, سخنراني كه قصد جلب نظر آن را دارد, بايد از الفاظ قوي استفاده كند. سخنرانان براي اثبات كردن امري معمولاً از فرياد زدن, اطمينان دادن و تكرار كردن مطالب استفاده ميكنند ولي به هيچ وجه مدركي ارائه نميدهند.
توده از قهرمانان خود نيز همين مبالغه در احساسها را توقع دارد. فضايل و خصوصيات برجستهي قهرمانان بايد پيوسته مورد آگرانديسمان (بزرگنمايي) قرار گيرند. توده در صحنهي تأتر نيز از قهرمان داستان, فضايل, شهامت و اخلاقي را ميطلبد كه در زندگي واقعي نمي تواند بيابد.
اگر انسان, آن را ديد مخصوص تأتر نام گذارد, حق دارد. شك نيست كه چنين ديدي وجود دارد, اما قوانين آن, با عقل سليم و منطقي جور در نميآيند. هنر ايراد سخنراني, از درجهي اهميت كمي برخوردار است ولي مستلزم توانمنديهاي ويژهاي است. ضمن قرائت يك قطعهي هنري بر روي صحنه, غالباً نميتوان به موفقيت آن پي برد. مديران تأتر به هنگام ارائهي نمايشنامههايي به ايشان, عموماً در موفقيت آنها ترديد دارند. علت آن است كه ايشان بايد اول به يك توده تبديل شوند, تا بتوانند دربارهي نمايشنامهها قضاوت كنند. اگر در اين مقاله فرصت پرداختن به جزئيات هم بود, نشان دادن اهميت تاثيرات نژادي هم كار سادهاي بود. نمايشي كه در يك كشور موجب شيفتگي توده ميشود. در يك كشور ديگر, غالباً يا اصلاً موفقيتي ندارد و يا موفقيت آن بيش از حد معمول نيست, زيرا موجب ظهور آن دسته از نيروها كه ميتوانستند اين تماشاگران را به حركت درآورند, نميشود.
در اين كه غلو تودهها فقط متوجه احساسها است و به عقلها به هيچ وجه كاري ندارد. به تاكيد بيشتر نيازي نيست. واقعيت تعلق آحاد افراد به يك توده, صرفاً كافي است تا از به كارگيري عقل ايشان به طور چشمگيري كاسته شود.
سازش ناپذيري, برتري جويي و محافظه كاري تودهها
تودهها فقط احساسهاي ساده و مبالغهآميز را ميشناسند؛ عقايد, نظريات يا مفاهيم عقيدتي را كه به ايشان القاء ميشوند, فقط به صورت كلي و يك جا ميپذيرند و يا آنها را رد ميكنند. به عبارت ديگر تودهها اين عقايد, نظريات يا مفاهيم عقيدتي را يا به منزلهي حقيقت محض و يا به مثابه اشتباه محض تلقي ميكنند. ايشان از مطلبي نه از راه تامل, بلكه به وسيلهي تلقين, يقين حاصل مينمايند. همه ميدانند كه مفاهيم عقيدتي تا چه اندازه سازش ناپذيرند و روانها را به انقياد و پايبند خود در ميآورند.
از آن جا كه تودهها آن چه را كه حقيقت يا خطا ميپندارند, مورد شك قرار نميدهند و از سوي ديگر از نيروي خود اطمينان دارند, خودسر و سازش ناپذيرند. اكثر افراد, اعتراض و جدل را ميپذيرند در حالي كه توده, هيچ كدام را تحمل نميكند. مثلاً اگر سخنراني در جمع مردم دچار كوچكترين نقيضه گويي شود, فوراً با فريادهاي خشم آلود و اهانتهاي شديد ايشان مواجه ميگردد و هر گاه سخنران پافشاري كند, به آساني كار به زد و خورد ميكشد تا به جايي كه وي را از جلسه اخراج ميكنند.
اگر ترس از قواي انتظامي نباشد, چه بسا مخالفيني كه درجا به هلاكت ميرسند. برتري جويي و سازش ناپذيري در همه نوع توده به چشم ميخورد, اما درجهي شدت آنها با هم فرق ميكند. در اين جا باز هم موضوع نژاد كه بر همهي احساسها و افكار آدميان حاكم است, مطرح ميشود. برتري جويي و سازش ناپذيري, به ويژه در تودههاي لاتيني از ساير تودهها بيشترند, تا جايي كه توانستهاند احساس استقلال شخصي افراد را كه نزد نژاد آنگلوساكسون بسيار قوي ميباشد, در اين توده كاملاً نابود كنند. احساس تودههاي لاتيني, فقط با استقلال فرقهي ايشان در كل ارتباط دارد. ويژگي اين استقلال, در نياز ايشان به گرداندن بيوقفهي پيروان عقايد ديگر به عقيدهي خودشان است. نزد اقوام لاتيني, در همهي دورانها ژاكوبينهايي وجود داشتهاند كه هرگز نتوانستهاند از تفتيش عقايد دست بردارند و به مفهوم ديگري از آزادي روي آورند.
برتري جويي و سازش ناپذيري, احساسهاي روشني براي تودهها هستند كه آنها را به همان آساني كه تحمل ميكنند, به عمل نيز در ميآورند. تودهها به قدرت گردن مينهند و توسط مهرباني كه آن را نوعي ضعف ميدانند, كمتر تحت تاثير قرار ميگيرند. آنها از خداوندگاران رحيم, هرگز حمايت نكردهاند, بلكه حمايت آنها متوجه حاكمان مستبد كه با قدرت بر ايشان تسلط جستهاند, بوده است. تودهها براي اين حاكمان مستبد هميشه بزرگترين يادبودها را بر پا كردهاند, اگر هم گاهي ديده ميشود كه ايشان, ستمگري را زير پاي خود لگدكوب ميكنند, از اين لحاظ است كه ديگر قدرتش را از دست داده و به صف ضعيفاني كه تحقيرشان ميكنند و كسي از ايشان بيمي ندارد, درآمده است. تصوير نمونهي قهرمان تودهها, هميشه نقش افرادي چون سزار را نشان ميدهد؛ افرادي كه پر كلاهخودشان, تودهها را اغوا و خام كند, قدرتش ايشان را به احترام وادارد و برق شمشيرشان, به دليل ايشان ترس اندازد.
تودهاي كه پيوسته حاضر است در برابر حكمرانان ضعيفالنفس, دست به مخالفت بردارد, در مقابل حكام قدرتمند, عبيدانه سر تعظيم فرود ميآورد. اگر هم كردار شخص حكمفرما متغير باشد, تودهاي كه همواره از حالات افراطي احساسهاي خود پيروي ميكند, متنا