تبليغاتX
بشری
سر در جيب تفكر؛ يا كمي هم رويكرد به درون!
 تاریخ: 18  ارديبهشت  1388
نمی خواهم با داستهانهای طول و دراز که هیچگاه به پایان نمی رسد شروع کنم، نمی خواهم تاریخ را جلوی چشم بیاورم و یادآوری کنم، نمی خواهم راه دور بروم، می خواهم با سه خبر، که هر سه را تازه خواندم و مرا بسیار تحت تاثیر قرار داد شروع کنم:
 
روزنامه سرمایه، پنجشنبه پیش ادعانامه مادر یک پرستار جوان را چاپ کرد که از مامور گشت ارشاد به این اتهام که مسبب مرگ دخترش شده، شکایت کرده بود[1]؛
 
خبرگزاری مهر و دیگر منابع خبری چند روزی است درباره نصب دوربین های مداربسته در مدارس دخترانه تهران اخباری منتشر کرده اند[2]؛
 
و دفتر تحکیم وحدت در بیانیه خود درباره مطالبات دانشجویان از رییس جمهور آینده وضع "قوانین و آیین نامه هایی جهت سازماندهی خوابگاه های دخترانه متناسب با شأن دختران دانشجو و حذف توهین هایی که به دختران دانشجو در خوابگاه ها می شود همچون نظارت های خودسرانه با دختران دانشجو چون محدودیت ساعت ورود دختران به خوابگاه ، حضور و غیاب های شبانه ، منع استفاده از روسری و شال و لوازم آرایش در خوابگاه ها ، تماس با خانواده ها برای استفاده از اهرم فشار و تهدید علیه آنان" را خواسته است.[3]
 
هر روز، اخباری از این دست، اینجا و آنجا منتشر می شود که چند لحظه ای متاثرمان می کند، ابرویی بالا می اندازیم از تعجب یا تاثر و بعد هم می رویم پی کار روزانه مان که در فضایی که روز به روز، بیشتر تحت تاثیر چنین سیاستها و تصمیم گیری هایی است، روز به روز بیشتر شبیه مبارزه روزانه می شود. اما کم پیش می آید از خودمان بپرسیم زندگی مان چرا هر روز "اینگونه" تر می شود. منظورم از اینگونه تر، خیلی چیزهاست، تحت نظارت تر، محدود تر، پلیسی تر و...مساله، در یک کلام، "کنترل" است و سیاستهای کنترل و ساختار کنترل که به خصوص زندگی خصوصی و بدن زنانه را، به عنوان یکی از اصلی ترین نمادهای زندگی خصوصی مورد هدف قرار داده است.
 
من به سئوال: چرا گشت ارشاد؟ چرا دوربین مدار بسته؟ چرا ممنوعیت شال و لوازم آرایش در خوابگاه؟ جوابهای گوناگونی می دهم اما یکی از اصلی ترین جوابهایم این خواهد بود که تنها با کنترل بدن و رفتارهای مربوط به زندگی روزمره است که یک ساختار قدرت می تواند بر ذهن انسانها مسلط شود. و تنها با تسلط بر ذهن و مغزشویی انسانهاست که فرهنگ، ساخته و پرداخته می شود و تغییر می کند و تنها با کنترل و ساختن فرهنگ قدرت خواسته است که تسلط بر جامعه دوام پیدا می کند. در این ساختار، قدرت با استفاده از یک فرمول بسیار ساده، بازتولید می شود که اسم رمز آن "کنترل" است.
 
 اگر بخواهیم برگردیم به سه خبر ابتدای متن، از نظر من، گشت ارشاد وجود دارد و حداقل تا زمانی که سیاستهای جنسیتی جاری تداوم داشته باشند وجود خواهد داشت نه برای اینکه واقعا بی حجابی را ریشه کن کند، بلکه برای اینکه بتواند "کنترل" را بسط و دوام ببخشد. در این معنا، اتفاقا برعکس خیلی ها، من گشت ارشاد را عامل فرهنگ سازی می دانم؛ امری که ممکن است ابتدای امر و بعد از این همه بحث درباره کار فرهنگی یا کار انتظامی، کمی خنده دار به نظر برسد. به باور من، کنترلی که با استفاده از گشت ارشاد بر نحوه لباس پوشیدن زنان، معاشرت های آنها و حتی مسیرهای رفت و آمدشان اعمال می شود، در نه چندان دراز مدت، ذهن خود آنها، ذهن مردان و ذهن جامعه تماشاگر برخوردهای هر روزه گشت ارشاد با زنان طبقه متوسط شهری را تغییر خواهد داد، به شکلی که مدام، با خط کش گشت ارشاد، خود را و دیگران را مورد داوری قرار دهند. در واقع، میزان خواهد شد گشت ارشاد؛ چه به مصادیق و تعاریف آن باور داشته باشند و چه نداشته باشند. این میزان، مشروع خواهد شد و در پی مشروعیت سیاسی و عینی، مشروعیت ذهنی و فرهنگی ایجاد می شود. در این مرحله، حتی اگر دیگر گشت ارشادی وجود نداشته باشد، ساختار کنترل، فرهنگ خود را بر ذهن ها مسلط ساخته است. درست به همین دلیل است که تحقیقات مردمشناسان از مقایسه میان ذهنیت زنانی که در انقلاب 57 سی ساله بوده اند و زنان سی ساله کنونی، نشان می دهد که سی ساله های زمان انقلاب، جامعه را بسیار امن تر از سی ساله های فعلی می دانند و اگر حجاب را انتخاب کرده اند، به دلایل عقیدتی و اعتقادی بوده در حالی که سی ساله های کنونی، بیشتر به دلیل امنیت است که حجاب را انتخاب کرده اند نه به دلایل عقیدتی. چنین مقایسه ساده ای نشان می دهد چگونه "کنترل" بدن، ذهن آدمها و پس از آن، فرهنگ را تغییر می دهد.
 
همین فرمول درباره دوربین های مدار بسته که عریان ترین شکل کنترل در همه جای دنیا هستند صادق است. دوربین مدار بسته یعنی تو داری مدام، دیده می شود از سوی چشمی که پیش از نصب دوربین ها، قواعد و تعاریفی برای شهروند خوب، زن خوب و دختر خوب وضع کرده است. بنابراین، دوربین ابزار کنترل است برای اینکه تو پا را از آن محدوده وضع شده فراتر نگذاری. کنترل مدام، چارچوب ها را ابتدا در رفتار و بعد در ذهن تو نهادینه می کند. وقتی درستی رفتار، یا یک شیوه از زندگی در ذهنت نهادینه شد، هم زمان سایر رفتارها و شیوه های زندگی نیز که آن نگاه کنترل گر، "بد" و قابل مجازاتشان می داند در ذهنت نامشروع جلوه می کند. در این مرحله، تو خود بی آن که بخواهی، تبدیل به یک کنترل گر خواهی شد برای دیگرانی که از نظر تو و با ذهنیت شستشو یافته ات، بد و خلاف قاعده رفتار می کنند. و چه کسی می تواند انکار کند که زنان، اصلی ترین حاملان فرهنگ در همه جوامع هستند. بنابراین، اگر می خواهی فرهنگ یک جامعه ای را کنترل کنی، در اختیار بگیری و مانند موم، به هر شکل که می خواهی در بیاوری، تنها کافی است به طور مستمر و در همه فضاها، خصوصی و عمومی، بدن زنان را کنترل کنی و با استفاده از آن، ذهنیت آنان را و ذهنیت آدمهای پیرامون آنان را. به همین دلیل است که لازم است کنترل گرانی را به کار بگماری که مبادا دختران دانشجو در خوابگاه ها، لوازم آرایش مصرف کنند یا شال به سر، بیرون بروند. هزینه ای که امروز با وضع این سیاستهای ظاهرا ساده می دهی، نهایتا اضافه حقوقی است به مسئولان خوابگاه اما در عوض، توانسته ای ذهن دخترانی را چارچوب بندی کنی که قرار است فعالترین زنان فردای جامعه و مادران جوان آن باشند. چنین ساختاری حتی ذهنیت مخالفانی را که در ساحت آن زیست می کنند، چارچوب بندی می کند و تحت تاثیر قرار می دهد.
 
امروز و هر روز که می گذرد، شاید بد نباشد عکس العملی مسئولانه تر از یک ابرو بالا انداختن در مقابل سیاستهای جنسیتی کنترل داشته باشیم؛ سیاستهایی که نه تنها زندگی خصوصی روزمره مان که ذهن و آینده مان را هدف گرفته اند.
 
 
 
 


[1]شکایت مادر سارا از مامور گشت ارشاد، روزنامه سرمایه، 10/2/88، در این نشانی اینترنتی:
 
[2] بررسی نصب دوربین در مدارس در شورای عالی آموزش و پرورش؛ خبرگزاری مهر، 9/2/88، در این نشانی اینترنتی:
 
[3]بیانیه دفتر تحکیم وحدت در تشریح مطالبات دانشجویان از کاندیداهای ریاست جمهوری، ادوار نیوز، 11/2/88 در این نشانی اینترنتی:

شادي صدر 


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:12  توسط اندیشه  | 

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.

به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است اما رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

-  چهل روبل.

-  نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.

-  دو ماه و پنج روز

-  دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نه تا یک‌شنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یک‌شنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. سه تعطیلی ...

«یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.
-  سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید. دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟

چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.

-  و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه‌ی حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: به خاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهی‌تان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید. پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم. در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید ...

« یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.

-  اما من یادداشت کرده‌‌‌ام.

-  خیلی خوب شما، شاید …

-  از چهل و یک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بی‌چاره!

-  من فقط مقدار کمی گرفتم.

در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم ...! نه بیش‌تر.

-  دیدی حالا چه‌طور شد؟ من اصلا آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا ... یکی و یکی..

یازده روبل به او دادم. با انگشتان لرزان آن را گرفت و توی جیبش ریخت. به آهستگی گفت: متشکرم!

جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق. پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟

-  به خاطر پول.

-  یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکرم؟

-  در جاهای دیگر همین مقدار را هم ندادند.

-  آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همه‌شان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده. ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.

به خاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوم چند مرتبه، مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم: در چنین دنیایی چه‌قدر راحت می‌‌شود زورگو بود...

 مأخذ من

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:39  توسط اندیشه  | 


اريش فروم  Erich Fromm، روانكاو و فيلسوف اجتماعي آلماني‌تبار آمريكايي(1980-1900) (در كتاب روانكاوي و دين)، به حق معتقد است كه ذات و لُبّ و لُباب بت پرستي چيزي نيست جز مطلق دانستن امور مقيد  و مشروط، كامل انگاشتن جنبه‌هاي ناقص جهان،  و تسليم شدن به آن امور و جنبه‌هاي به مقام خدايي رسيده، بر اين اساس، هر گاه موجود و پديد‌ه‌اي را كه، در واقع مقيد و مشروط و ناقص است مطلق و كامل تلقي كنيم و بالطبع و بالتبع تسليم‌اش شويم بت‌پرست شده‌ايم و، در اين جهت، فرقي نمي‌‌كند كه آن موجود و پديده چه چيزي باشد. چنين نيست كه به مقام اطلاق و كمال فرا بردن پاره‌اي از چيزها بت‌پرستي باشد، ولي اگر همين معامله را با پاره‌اي چيزهاي ديگر داشته باشيم بت‌پرست نشده باشيم. آنچه مرز بت‌پرستي را از نابت‌پرستي جدا مي‌كند اين است كه چيزي كه مطلق و كاملش مي‌دانيم واقعا مطلق و كامل هست يا نه، نه اينكه چيزي كه مي‌پرستيم چه هست يا چه نيست. شك نيست كه امروزه كمتر كسي ستاره يا خورشيد يا ماه يا مجسمه‌اي فلزي يا چوبي را مي‌پرستد، اما اين بدان معنا نيست كه بت‌پرستي امري منسوخ و متروك شده است؛ بلكه مي‌تواند فقط حاكي از اين باشد كه اشكال و صوري از بت‌پرستي جاي خود را به اشكال و صور ديگري سپرده‌اند . امروزه، ديگر، تنديس تراشيده‌اي را نمي‌پرستيم اما ممكن است پول يا قدرت يا موفقيت يا شهرت يا محبوبيت يا حيثيت اجتماعي يا لذت يا علم يا افكار عمومي يا گروهي سياسي يا انساني خاص يا رژيمي حكومتي يا ... را بپرستيم. از باب ذكر نمونه، آلدوس هاكسلي رمان‌نويس و نقاد انگليسي (1963-1894)، در (كتاب فلسفه جاودانه) در عين اينكه مي‌گويد: «براي اشخاص فرهيخته، اقسام ابتدائي‌تر بت‌پرستي جذابيت خود را از دست داده‌اند» معتقد است كه انواع عديده‌اي از بت‌پرستي عاليرتبه‌تر وجود دارند كه آنها را «مي‌توان نخست به سه عنوان اصلي طبقه‌بندي كرد: بت‌پرستي فناورانه ، بت‌پرستي سياسي، و بت‌پرستي اخلاقي».

 

اما، به نظر صاحب اين قلم، شاخص‌ترين مصداق بت‌پرستي، كه شايد بتوان آن را علةالعلل ساير مصاديق بت‌پرستي نيز تلقي كرد، عقيده‌پرستي است. در  عقيده‌پرستي، آدمي نخست شخص خود را به مقام اطلاق و كمال، يعني به جايگاه خدايي، فرا مي‌برد(=خودپرستي)؛ سپس، به گفته اريش فروم (در كتاب دل آدمي)، به خود شيفتگي بدخيم malignant narcissism   دچار مي‌شود، يعني خود را با آنچه دارد تعريف مي‌كند، نه با آنچه انجام مي‌دهد؛ و سرانجام، عقايد خود را جزو داشته‌ها و دارايي‌هاي خود به حساب مي‌آورد. فرآورده اين فرآيند سه مرحله‌اي اين مي شود كه عقايد خود را مي‌پرستد، يعني: اولا: آنها را فراتر از زمان و مكان و اوضاع و احوال و غير متأثر از عوامل تاريخي، اجتماعي، و فرهنگي، به تعبيري امري ماورائي transcendental، و بدون ذره‌اي نقص و عيب مي‌داند، و ثانياً: مي‌خواهد كه عالم و آدم خود را با اين عقايد سازگار و موافق كنند و تسليم آنها شوند و، چون، در اكثريت قريب به اتفاق موارد، نشاني از اين سازگاري و موافقت و تسليم نمي‌بيند، خود دست‌اندركار ايجاد آن مي‌شود و به ستيزه با همه چيز برمي‌خيزد.

 

عقيده پرستي بزرگترين رقيب خداپرستي است، و كساني كه دغدغه خداپرستي دارند و مي‌‌خواهند زندگي خداپسندانه‌اي سپري كنند بايد كاملاً مراقب اين رقيب باشند، يعني هيچ چيز را با خود خدا عوض نكنند، حتا عقيده به وجود خدا را. مي‌خواهم بگويم كه حتا عقيده به وجود خدا، خدا نيست و نبايد پرستيده شود. خداي واحد را بايد پرستيد، نه كلمه التوحيد را. معامله‌اي را كه مؤمنان با خداي واحد مي‌كنند نبايد با كلمة‌التوحيد بكنند، بدين معنا كه بايد فقط خدا را مطلق، كامل، و مقدس بدانند، و حتا عقيده خود را به وجود خدا و تصور خود را از خدا به جايگاه اطلاق، كمال، و تقديس فرانكشند. جايي كه عقيده به وجود و وحدت خدا نيز خود خدا نيست، و نبايد پرستيده شود معلوم است كه وضع ساير عقايد بر چه منوال است. آيا خودِ باور به وحدت خدا مستلزم اين نيست كه غير از همان خداي واحد هيچ چيز ديگري را به خدايي نگيريم و مگر يكي از آن چيزهاي ديگر عقايد ما نيستند؟

 

آنچه مايه اَسَف و موجب احساس خطر است اينكه عقيده پرستي، كه خصم خداپرستي است، عين خداپرستي انگاشته و / يا قلمداد شود. كسي كه يا خود به چنين توهم يكسان‌انگاري‌اي دچار باشد و / يا بخواهد ديگران را به چنين توهمي گرفتار سازد ساحت زندگي دروني و فردي و خصوصي خود را به شرك مي‌آلايد و ساحت زندگي بيروني و جمعي و عمومي ديگران را به اصناف درد و رنج مي‌آكند.

 

بر اي اينكه خود را از جهت ابتلاء يا عدم ابتلاء به بيماري عقيده‌پرستي بيازماييم راهي نيست جز اينكه ببينيم كه چه عقيده‌اي را، و تا چه حدّ، حاضريم در معرض نقد ديگران درآوريم و صدق و كذب و حقّانيّت و بطلان و اعتبار و عدم اعتبار آن را به ترازوي تفكر نقدي critical thinking بسنجيم. به محض اينكه احساس كنيم كه خوش نداريم يكي از عقايدمان در بوته تفكر نقدي واقع شود و / يا به ادلّه و براهين صاحبان عقايد مخالف آن گوش سپاريم، يعني به محض اينكه احساس كنيم كه خوش داريم خود را نسبت به عقايد و اقوال ديگران كَر كنيم، بايد پي ببريم كه در سنگلاخ عقيده‌پرستي گام نهاده‌ايم و از خداپرستي دور افتاده‌ايم، فارغ از اينكه آن عقيده‌اي كه درباره‌اش تصميم خود را گرفته‌ايم(«تصميم»، در اصل عربي‌اش، به معناي «كركردن» است) چه عقيده‌اي باشد.

وقت آن است كه هر يك از ما به خود بباوراند كه :

 

 الف) من مطلق، كامل، و مقدس، يعني خدا، نيستم؛

 

ب) من با داشته‌هايم تعريف نمي‌شوم، بلكه با كرده‌ هايم تعريف مي‌شوم؛ و

 

ج) عقايد من از آن سنخ داشته‌هايي نيستند كه بايد به هر قيمتي، و با هر هزينه‌اي براي خودم و ديگران، نگهشان دارم، بلكه تا زماني، و تا حدّي، ارزش نگه‌ داشتن دارند كه نسبت به نقائص‌شان رجحان استدلالي و معرفتي‌اي داشته باشند.

 

و سخن آخر اينكه خدا نداشتن، به مراتب بهتر از چند خدا داشتن است.

مصطفي ملكيان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:21  توسط اندیشه  | 

خداوندگارا!

زمين خود را نگاه‌دار

از بس كه چرخ خورده

دارد بالا مي‌آورد.

ابوالقاسم تقوایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:59  توسط اندیشه  | 

 
 
ديدم كه بن‌بست  بسته نيست

وقتي نگاهم را

برگرداندم

شهاب مقربین

يا:

 ديدم كه چرا بن بست بسته شد

وقتي نگاهم را

برگرداندم...

انديشه

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:55  توسط اندیشه  | 

فرزين وحدت

اغراق نيست اگر بگوييم مساله تجدد و پديده هاي مختلفي که با آن مربوط هستند، يکي از مهم ترين و به تعبيري صحيح تر مهم ترين مساله يي است که امروزه بسياري از جوامع اسلامي با آن مواجهند. البته در واقع اين موضوع جديدي نيست و بسياري از کشورهاي جهان سوم و جوامع مسلمان، حداقل از نيمه دوم قرن نوزدهم ميلادي، با نيروهاي جهان مدرن درگير بوده اند و ايران نيز از اين قاعده مستثني نيست. اما از همين ابتدا ما با مسائل زيادي روبه رو هستيم. از چه راه مي توان به درکي جامع از تجدد رسيد؟ چه، تجدد پديده يي بسيار عظيم است و رويکردهاي متفاوتي براي درک آن وجود دارد. به همين ترتيب، تجدد را در پهنه تاريخ چگونه مي توان فهميد؟ تجدد از چه زماني شروع مي شود؟ آيا هنوز ما در دوران مدرن زندگي مي کنيم، يا آنکه وارد دنياي پست مدرن شده ايم؟ جغرافياي دنياي متجدد نيز مساله يي بغرنج است. آيا مي توان گفت دنياي مدرن محدود به غرب جغرافيايي است، يا آنکه ساير نقاط دنيا در توسعه آن سهيم بوده اند؟ بسياري از متفکران سعي بر اين داشته اند که به اين سوال ها پاسخ دهند، ولي در ابتدا بايد گفت پاسخ صريح و جامعي براي اين مسائل کمتر مي توان يافت. من در عمق و کنه قضيه، به مساله تجدد به صورت به قدرت رسيدن انسان فکر مي کنم. دوباره تکرار مي کنم، تجدد پديده بسيار پيچيده يي است و اينکه چگونه پا به عرصه وجود گذاشته و ادوار مختلف خود دوران تجدد چگونه هستند و چه رابطه يي با يکديگر دارند، همه هنوز مسائلي هستند که بحث درباره آنها فراوان است. ولي من فکر مي کنم يک راه براي پي بردن به ريشه هاي تجدد اين است که به آن به صورت به قدرت رسيدن و توانمند شدن انسان ها نگاه کنيم. توانمند شدن انسان يک فرآيند تاريخي است که بسيار پرپيچ و خم است و در واقع بسيار راه طولاني و پرملالي است. فرآيند تاريخي توانمند شدن انسان در غرب از طريق اديان توحيدي يهود و مسيحيت، فلسفه يونان، رنسانس، نهضت پروتستانتيسم، انقلاب هاي دموکراتيک و انقلاب صنعتي حاصل آمده، که بسياري نتايج مثبت و منفي مترتب بر آن بوده است. بنابراين به نظر من نمي توان يک تاريخ قطعي براي تجدد قائل شد و اينکه بگوييم از يک زمان معيني دوران مدرن آغاز مي شود. من پيشنهاد مي کنم ما تجدد را بيشتر به صورت يک سير تاريخي در نظر بگيريم؛ يک صيرورت و تحول بسيار طولاني مدت. مبنا و اساس اين فرآيند قدرتمند شدن انسان عميقاً ريشه در نيروي تفکر و انديشه او دارد و از همين لحاظ بشر را از طبيعت و دنياي جسماني دور کرده است. از اين رو انسان متجدد صاحب آگاهي و در واقع خودآگاهي است و ما تنها موجودي هستيم که از نيروي درک توسعه يافته برخورداريم و در ضمن آگاه از اين نيروي درک نيز هستيم. اين آگاهي ما از قوه ادراک ما يا آنچه به آن «خودآگاهي» اطلاق مي شود، زمينه ساز آگاهي ما از آزادي است، چون تنها يک موجود ذي شعور آزاد است و يک موجود ذي شعور الزاماً آزاد است.

يکي ديگر از جنبه هاي توانمند شدن انسان ها وقوف انسان به اين امر است که وي صاحب اراده آزاد است و اينکه در دوران تجدد اين آزادي اراده بشر تا حدودي که در دوران هاي ديگر ميسر نبوده، اکنون ميسر شده است. و يک جنبه بسيار مهم به قدرت رسيدن انسان اين است که انسان هاي متجدد بر دنيا تاثير مي گذارند، به عبارت ديگر انسان توانمندشده صاحب فاعليت و عامليت است. وي انسان کنش پذير و مطيع و رام و منفعل نيست بلکه در دنيا منشاء حرکت و کنش است. البته تمام اينها بيشتر وعده هاي دنياي مدرن هستند و تا متحقق شوند راه درازي در پيش است، حتي در کشورهاي غربي و آسياي دور.

ولي حتي هم اکنون بعضي از اين وعده ها تا حدي صورت تحقق گرفته اند. توانمند شدن انسان در برخي نقاط دنيا، حداقل در محدوده مرزهاي ملي، منجر به دموکراسي شده، هرچند اين دموکراسي در ابتدا چندان فراگير نبوده و بسياري از گروه ها را شامل نبوده و هنوز هم از بسياري جهات نقص دارد. معهذا بعضي از افراد، در نتيجه قدرتمند شدن در برابر دولت ها و حتي در اثر به قدرت رسيدن آنها در برابر جنبه هاي تماميت خواه جامعه، به حقوق و آزادي هاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي دست يافته اند، که به نظر من شالوده دموکراسي از اينها تشکيل مي شود. در اثر به توان رسيدن بشر، انسان هاي مدرن بر طبيعت نيز تا حد زيادي چيره شده اند و به همين دليل عمر آدمي طولاني تر شده است و جنبه هاي خصمانه طبيعت، منجمله بيماري ها، سوانح طبيعي و... تحت تسلط بشر درآمده و ما غالباً براي توصيف اين وجه توانمند شدن انسان از واژه تکنولوژي استفاده مي کنيم.

در اصطلاح فلسفه براي توصيف اين نوع به قدرت رسيدن انسان از واژه «ذهنيت» که در واقع ترجمه لغت فرنگي سوبژکتيويته يا سابجکتيويتي است استفاده مي شود و غالباً به انسان مدرن «ذهن» يا سوژه اطلاق مي کنند. اين واژه ها هم در فارسي و هم در انگليسي مي توانند توليد اشکال کنند. در فارسي مفهوم ذهنيت ممکن است بسياري را به اشتباه بيندازد. از ديدگاه بسياري اين مفهوم شايد صرفاً «طرز فکر» و «نوع انديشه» را تداعي کند، که از آنچه در اينجا مد نظر ماست، بسيار دور است. در اينجا به بيان ساده، «ذهن» و «ذهنيت» به انسان مدرن دلالت مي کند که مبتني بر نيروي انديشه و در اثر انباشت بسياري تجربه هاي تاريخي به قدرت رسيده و داراي استقلال در انديشه و در نتيجه آزادي و فاعليت است. از اين رو مي توان ذهنيت، فاعليت و آزادي را در امتداد يکديگر قرار داد. در انگليسي هم واژه «سابجکت» غالباً به «رعيت» پادشاه اطلاق مي شود که به دليل يک اتفاق تاريخي - که پرداختن به آن از فرصت ما به دور است - چنين شده است. در واقع واژه سابجکت در زبان انگليسي وقتي به صورت رعيت پادشاه استفاده مي شود حاکي از عدم قدرت انسان و درست قطب مخالف آنچه در اينجا مورد نظر ماست، است.

بدون شک مفهوم ذهنيت به صورتي که اينجا استعمال مي شود، مبناي آزادي است و در نتيجه اساس حقوق بشر و حقوق شهروندي را نيز تشکيل مي دهد. ولي «ذهنيت» يک رويه بسيار منفي ديگر هم دارد. همان طور که برخي از متفکران پست مدرن نشان داده اند، اين جنبه ذهنيت باعث بسياري از فجايع در دنياي متجدد شده است. و به نظر من، دليل آن اين است که هر وقت صحبت از قدرت و قدرتمندي هست، روي ديگر سکه چيرگي و تفوق بر ديگري است. به زبان فلسفه، هرگاه که سابجکت وجود دارد، آبجکت بايد باشد. هرگاه که ذهن موجود است، شيء نيز موجود است. قدرت نمي تواند در خلأ باشد؛ قدرت همواره معطوف مي شود به چيزي، يا کسي. قدرت بر طبيعت اعمال مي شود يا بر انساني. از ديدگاه تاريخي، فرآيند به قدرت رسيدن انسان در غرب با سلب قدرت از ساير مردمان جهان همراه بوده است. و در حيطه دانش جديد، حداقل تا اين اواخر، دانشمند ذهن و سابجکت بوده است و طبيعت شيئي که وي آن را تحت مطالعه قرار داده که از آن بهره کشي شود.

استعمار در قرون جديد نيز رابطه نزديکي با مفهوم «ذهنيت» دارد. دنيا همواره شاهد استيلا و فتوحات فراواني بوده است اما تنها در دوران جديد است که استعمار صورت بسيار شديد به خود مي گيرد، به اين دليل که انسان معاصر ديگري را به شيء تقليل مي دهد و دامنه انقياد را به حد اعلاي خود مي رساند. و از اين جهت است که تنها دنياي مدرن متولي «خاورشناسي» است که ادوارد سعيد از آن صحبت مي کرد. خاورشناسي چيزي نيست مگر دانشي که به غربيان قدرت چيرگي و سيادت به ديگري غرب را اعطا مي کند.

به عبارت ديگر، براي آنکه «ذهني» باشد، بايد شيئي وجود داشته باشد. از اين رو، براي سوبژکتيويته و ذهنيت انسان مذکر سفيدپوست غربي، همواره انسان استعمار شده، استثمار شده، انسان مونث به انقياد درآمده در خود غرب و به خصوص خارج از غرب وجود داشته است. لذا، رويه ديگر توانمند شدن انسان، همواره با به شيء درآوردن، سلب ذهنيت، سلب فاعليت و استيلا بر ديگري و منجمله تهاجم نسبت به طبيعت همراه بوده است.

دامنه استيلا بر طبيعت تنها به طبيعت خارجي محدود نمي شود. انسان براي دستيابي به قدرتمندي «ذهنيت»، بايد بر طبيعت دروني خود نيز مستولي شود. به عبارت ديگر انسان بدن خود را تحت کنترل و از نظري، تحت انقياد درآورده است. براي رسيدن به آزادي که از ذهنيت و سوبژکتيويته ناشي مي شود، غرايز بشري بايد مهار شوند که نتيجه آن ديسيپلين شديد بدن است که حد اعلاي آن در اوج مدرنيته به چشم مي خورد.

ولي از طرف ديگر، همان طور که اشاره شد، ذهنيت مبنا و شالوده آزادي و دموکراسي است و نمي توان آن را يکسره مردود دانست و تر و خشک را با هم سوزاند يا به قول انگليسي زبان ها نمي توان کودک را همراه با آب چرک حمام به دور ريخت.

به همين دليل، بسياري از متفکران و فلاسفه کوشيده اند نوعي مصالحه بين «ذهن» و ديگري اش برقرار کنند. هگل يکي از اولين کساني بود که به صورت خيلي جدي کوشش کرد «ذهن» فردي را با جامعه به آشتي برساند. از نظر هگلي در جامعه مدرن ذهنيت که به صورت فردگرايي افراطي ابراز مي شد، جامعه را شيئي واره کرده بود و از اين نظر، وي بر آن بود که شکاف عظيمي را که در جامعه متجدد بين فرد و جمع پيش آمده بود پر کند. ولي از نظر هگل، تنش بين انسان به قدرت رسيده و ديگري اش تنها به افتراق بين فرد و جامعه ختم نمي شد و اصولاً پروژه هگل اين بود که انسان توانمندشده، ولي جداشده و بيگانه شده از جهان، جامعه و طبيعت را، با همه اينها آشتي بدهد و بين آنها تلفيق برقرار سازد.

يکي از متاخرترين کوشش ها از اين دست، توسط متفکر معاصر آلماني يورگن هابرماس انجام شده است. وي در آثار خود سعي بر اين دارد که اساس دنياي جديد را که بر مبناي روابط بين ذهن و شيء است يا انسان توانمند و ديگري بي توان را به صورت روابط بين ذهن ها، يا به عبارت ديگر به صورت روابط بين الاذهاني درآورد. در اين نوع رابطه ديگر انسان توانمند، با موجود بي توان و منفعل سر و کار ندارد و روابط بر اساس به کليت درآمدن ذهنيت همگان قرار دارد. در نظريه هابرماس، روابط بين الاذهاني مبتني بر الگوي زبان است زيرا تکلم بين انسان ها بر اساس اين پيش فرض قرار دارد که همه متکلمان داراي ذهنيت هستند.

به زبان ديگر، روابط انسان هاي جديد با جهان بر اساس اين بوده است که ذهني وجود دارد که غير خود را اعم از طبيعت يا شخص ديگري به صورت شيء درآورده است و اين الگوي متداول علم جديد، حداقل تا همين اواخر بوده است. و هابرماس بر اين اساس که زبان مبتني بر حداقل دو ذهن است، پيشنهاد مي کند زبان و خرد ارتباطي مي تواند الگويي براي به توان رسيدن همگان باشد. چنين مبنايي به زعم وي موجبات نهادينه شدن موسسات دموکراتيک را در جامعه فراهم مي آورد و به همين ترتيب استقرار خرد بين الاذهاني، به جاي خرد مبتني بر ذهنيتي که غير خود را تحت سلطه درمي آورد، باعث تحقق وعده هاي تجدد خواهد شد. حال اينکه تا چه اندازه گفتمان هابرماس و طرح وي در پيشبرد دموکراسي موفق خواهد بود، امري است که در آينده معلوم خواهد شد. به هر تقدير از نظر اجتماعي و سياسي، تجدد دموکراتيک تنها در صورتي امکان پذير خواهد بود که اين الگوي رابطه بين ذهن و شيء را رد و در واقع الگوي بين الاذهاني را جانشين آن کند.

تجربه ايران معاصر با تجدد

از اواسط قرن 19 ميلادي، گفتمان هاي متفاوتي در ايران پديد آمده اند که هر کدام به نحوي به مفهوم به قدرت رسيدن انسان مي پردازند. البته اين گونه پردازش ها به توانمند شدن انسان، که تا حد قابل توجهي نوعي واکنش به تجدد مغرب زمين هستند، در اين گفتمان ها بيشتر به تلويح مطرح مي شود تا به صراحت. در نيمه دوم قرن نوزدهم، يعني از همان ابتدايي که ايرانيان تهديد ها و همچنين نکات مثبت غرب را به صورت جدي تلقي کردند، متفکران تجددطلب مملکت شديداً تحت تاثير مکتب اثبات گرايي غربي يا پوزيتيويسم قرار گرفتند. مکتب اثبات گرايي که يکي از مهم ترين بنيانگذاران آن آگوست کنت فرانسوي در نيمه اول قرن نوزدهم بود، خود بسيار از الگوي علوم طبيعي الهام مي گرفت و نسخه برداري مي کرد.

در رويکرد اثبات گرايي، تا درجه زيادي به صورت يک خرد باريک نگر که در آن سوژه در پي سلطه گري بر جهان و جامعه است تقليل داده مي شود. در روش اثبات گرايي نظم، سازماندهي و محاسبه گري، رويه هاي اصلي تجدد به حساب مي آيند. براي مثال، در ايران مدارس جديد که بر مبناي الگوي مدرسه هاي اروپايي برپا شده بودند، ظهور مي کنند که در آنها دانش آموزان با عرف و نحوه دانش جديد به سبک غربي آشنا مي شوند و در جهان بيني اين دانش آموزان رابطه بين ذهن و شيء نهادينه مي شود.

يکي از نخستين متفکران تجدد در ايران ميرزا ملکم خان است که در سال 1908 فوت کرد. وي معاصر ناصرالدين شاه بود و هم و غم او تا حد بسيار زيادي مربوط مي شد به مفهوم نظم. از نظر ملکم خان، اگر ايران صاحب دستگاه ديوان کارآمدي مي شد، راه تجدد را مي توانست يک شبه بپيمايد. ملکم خان بسيار تحت تاثير کارآمدي بالاي دستگاه هاي اداري اروپا، به خصوص ديوان دولت قرار گرفته بود.

اروپاييان از ديدگاه وي نه تنها کارخانجات کارآمدي براي توليد کالا درست کرده بودند، بلکه کارخانه «آدم سازي» هم درست کرده بودند. همان طور که در کارخانه توليد کالا از يک طرف مواد خام وارد مي شود و از طرف ديگر محصولات خارج مي شوند، کارخانه هاي آدم سازي در اروپا برپا شده اند که از يک طرف کودکان نادان وارد مي شوند و از طرف ديگر مهندسان و انديشمندان کامل بيرون مي آيند.

در ديدگاه ملکم خان، پيش شرط اخذ نظم ديوانسالار جديد، علم و تکنولوژي مدرن بود. در نظر او ناکامي فرمانروايان ايران از بي خبري شان در مورد علوم و فنون جديد ناشي مي شد.

متفکران بسيار برجسته ديگر قرن نوزدهم، از قبيل ميرزا آقاخان کرماني، فتحعلي آخوندزاده، رحيم طالبوف و سيدجمال الدين اسدآبادي با وجود تمام اختلافات چشمگيري که در گفتمان شان وجود دارد، به همين ترتيب در همين پارادايم قرار دارند. اين متفکران نيز هر کدام به نحوي هم جنبه هاي اثبات گرا و سلطه گراي جهان جديد و همچنين جنبه هاي بالقوه رهايي بخش و دموکراتيک دنياي نو را در يک جا و به صورت ملغمه يي تفکيک ناپذير در افکار خود نشان مي دهند.

در اينجا من ادعا نمي کنم که آنچه به آن جنبه اثبات گراي دنياي جديد اطلاق مي کنم را مي توان ناديده گرفت و به دور افکند. به سختي مي توان جامعه مدرني را در نظر آورد که در آن ديوانسالاري کارآمد، يا علوم و تکنولوژي پيشرفته وجود نداشته باشد. با اين وصف، کشورهاي زيادي وجود دارند که در آنها اين جنبه هاي دنياي جديد بالادستي هستند و در نتيجه جنبه هاي بيشتر رهايي بخش و دموکراتيک مدنيت مدرن در محاق قرار گرفته اند. چندان دور از ذهن نيست اگر دولت هاي خودکامه و تماميت طلبي را در نظر بگيريم که دقيقاً به دليل تفوق و استيلاي عقلانيت ابزاري و خرد تکنيکي- علمي در آنها، روحيه و نهادهاي دموکراتيک سرکوب شده اند.

به هر تقدير در تحليل من، در حوزه هاي فکري و اجتماعي ايران اين نوع رويکرد دوگانه به پديده تجدد به دوران مشروطيت نيز کشيده شد و تا اوايل قرن بيستم هم ادامه داشت.

اما در بحبوحه جنگ جهاني اول چنين به نظر مي رسد که ناگهان يک تغيير اساسي در ساختار فکري و به دنبال آن در ساختار سياسي- اجتماعي مملکت شکل مي گيرد. دلايل اصلي اين تغيير را عمدتاً بايد در وقايعي که کشور را هرچه بيشتر و سريع تر در مرداب هرج و مرج فرو مي برد، جست وجو کرد. ولي آنچه حائز اهميت بسيار زياد است اين است که در اين هنگام جنبه هاي اثبات گراي دنياي مدرن در ايران به صورت غالب درآمد و جنبه هاي رهايي بخش و بين الاذهاني قدرتمند شدن انسان به حاشيه رانده شدند.

در ميان مجلاتي که در اين دوره چه در داخل و چه در خارج از ايران به چاپ مي رسند، اين نکته بسيار شايان توجه است که برخي از سرشناس ترين نويسندگان و متفکران کشور نداي تمرکز بخشيدن و صنعتي کردن ايران را، بر اساس ديوانسالاري نظامي گرايانه و به بهاي از دست دادن مجلس، آزادي و انجمن هاي آزاد سر مي دهند.

همگرايي بين خواسته هاي روشنفکران براي مدرن سازي ايران بر اساس اصول اثبات گرايانه و اعمال رضاشاه که منتهي به تک قطبي شدن فرآيند تجدد در ايران شد، به طور واضحي در ملاقاتي که بين رضاخان آن زمان و اعضاي انجمن ايران جوان رخ مي دهد، به نمايش درمي آيد.

علي اکبر سياسي نقل مي کند در ملاقاتي که بين رضاخان که در آن زمان رئيس الوزرا بود و اعضاي انجمن در فروردين ماه 1300 صورت مي گيرد، رضاخان از ماهيت و اهداف انجمن پرس وجو مي کند. سياسي توضيح مي دهد آنها جوانان ميهن پرستي هستند که از عقب ماندگي ايران در عذاب هستند و آرزو دارند شکاف بين ايران و کشور هاي اروپايي را پر کنند. رضاخان پس از مطالعه دقيق منشور اين انجمن، به آنها اطمينان مي دهد که آنچه آنها بر زبان مي آورند، او در عمل پياده خواهد کرد. شايد گويا ترين بيان اين تغيير مقاله يي بود که علي اکبر داور نماينده آن زمان مجلس و بعد ها وزير عدليه رضاشاه در سال 1305 نوشت. داور در مقاله خود با عنوان «بحران» راه حل مسائلي را که ايران در آن زمان با آن مواجه بود در کنار گذاشتن دلمشغولي هاي مربوط به دموکراسي و پيگيري عقلگرايي مبتني بر توسعه اقتصادي صرف مي يافت.

در اين مقاله او مي گويد؛ «اساس بحران ما اقتصادي است. همه پيشامد هاي ديگر ناشي از آن بحران است... چه بايد کرد؟ فکر نان. اساس کار هاي ما بي چيزي است. ملت فقير به حکم طبيعت محکوم به تمام اين نکبت ها است. شما خيال کرديد اصول حکومت ملي را با چند بند و اصل و ماده به حلق مردم مفلوک فرو مي شود کرد. اين بود که تمام سعي و توجه تان دنبال حرف آزادي و مساوات رفت و در ضمن خواستيد اين بساط مشروطيت کار فرنگ را به دست همت رجال دربار قديم... غدر سراسر ايرانف پهن کنيد، امروزه گويا جاي ترديد ديگر نباشد. ديديد که غلط رفتيد و نتيجه حاصل نشد... به اعتقاد علماي از ما بهتران، طرز توليد ثروت اساس اخلاق و سياست ملل دنياست... اگر واقعاً ميل داريد اوضاع عمومي اصلاح شود، زندگاني اقتصادي را تازه و نو کنيد... خلاصه، دنبال نان برويد، آزادي خودش عقب شما مي آيد

به اين طريق نخبگان و متفکران وابسطه به سلطنت پهلوي غالباً به قدرت رسيدن انسان از ديدگاه تکنيکي- علمي و به بهاي کم ارزش دادن به جنبه هاي دموکراتيک اصل ذهنيت برخورد مي کردند. گفتمان مارکسيستي در ايران تاريخ نسبتاً طولاني دارد. طبيعتاً به پيروي از مارکس و از طريق مارکس به دنبال هگل، تفکر مارکسيستي در ايران به طور کلي توجه زيادي به مفهوم به قدرت رسيدن انسان و ذهنيت مبذول داشته است.

قصد من در اينجا اين نيست که وارد جزييات تفکر مارکسيستي در ايران بشوم. تنها به اين اکتفا مي کنم که متفکران مارکسيست در ايران مانند بسياري ديگر از هم مسلکان خويش در ديگر نقاط دنيا در دريافت خود از مفهوم توانمند ساختن انسان، فاعليت و ذهن بودن را به صورت ذهن جمعي تقليل مي دادند. از نظر آنها پرولتاريا و در برخي موارد توده هاي مردم، به مثابه يک موجود جمعي ذهن و فاعل دنياي جديد هستند و از اين نظر مارکسيست هاي ايراني همواره فرد را که در واقع بهره بردار اصلي توانمند شدن انسان در دنياي جديد است، در پاي ذهن و فاعل جمعي طبقه قرباني کرده اند.

گفتمان هاي اسلامي در ايران رابطه بسيار شگفت انگيزي با موضوع به قدرت رسيدن و ذهن شدن انسان داشته است. از يک طرف اين گفتمان ها توانمند شدن انسان را تاييد و اثبات و از طرف ديگر آن را موکداً رد و نفي کرده اند.

در آثار بسياري از متفکران مهم اسلامي ايران در قرون نوزدهم و بيستم، که شروع آن به سيدجمال الدين مي رسد، مفهوم انسان به عنوان جانشين و خليفه خدا در زمين و نتيجتاً به نوعي توانمندي انسان، هسته بنيادين فلسفي گفتمان هاي سياسي و اجتماعي آنها را تشکيل مي دهد.

اکثر تمدن ها، به نحوي از انحا، جنبه هايي از توانمند شدن انسان را در خود ضميمه دارند به خصوص اديان ابراهيمي، يهود، مسيحيت و اسلام. در اسلام يک قدم بسيار حياتي در جهت توانمندي انسان در آيات قرآني که در آنها مفهوم انسان به عنوان جانشين خداوند در زمين مطرح مي شود، برداشته شده است. گفتمان هاي متفکران اسلام انقلابي در ايران در دو دهه بسيار حساس 40 و 50 شمسي، با وجود تمام اختلاف هاي بزرگي که با يکديگر داشتند، تا حدود بسياري از اين مفهوم فلسفي آبشخور بودند. دوباره بايد تاکيد کنم که در اين نوع از ذهن شدن، قدرت انسان کاملاً متکي به قدرت ذات متعالي است و از اين رو توان، علم و اراده انسان مشتق از باري تعالي است. براي مثال دکتر علي شريعتي که در واقع يکي از مهم ترين معماران انقلاب اسلامي در ايران بود و افکار وي هنوز هم تاثير زيادي در ايران دارد، از انسان به عنوان جانشين خدا در زمين ياد مي کند که فرشتگان در برابرش سجده مي کنند. به گفته دکتر شريعتي انسان امانتدار خداست. خدا انسان را به صورت خويش آفريده است، و از اين رو انسان صاحب اراده، آزادي، مسووليت، بصيرت، آگاهي، خلاقيت، کمال، زيبايي و عقل است. انسان خالق سرنوشت خويش و مسوول عصر، جامعه، ايمان، فرهنگ، تاريخ و آينده خويش است. همان طور که مي بينيم، شريعتي تمام عناصر ذهنيت مدرن را يکي يکي برمي شمرد. و تمام اين عناصر پيش شرط هاي لازم براي بنا کردن حقوق بشر و حقوق شهروندي مدرن است. حتي آيت الله خميني هم در رابطه با مسائل هستي شناسي انسان عقايدي از همين دست، البته به مراتب دقيق تر و بيشتر در نوشته هاي مغلق فلسفي ابراز کرده است.

اسلام همچنان بر مسووليت فرد در رستگاري خويشتن تاکيد زيادي دارد. و از همين نظر هسته هاي مفهوم فرد به عنوان بهره بردار فرآيند توانمند شدن در آن وجود دارد. البته مفهوم فرد در جوامع اسلامي رشد چنداني در طول تاريخ نداشته و تنها اخيراً متفکراني به اهميت فرد توجه نشان داده اند. معهذا آنچه اسلامگرايان در ايران انجام دادند، اين بود که بعضي از جنبه هاي فاعليت و توانمند شدن جديد را که پايه هاي حقوق شهروندي هستند، براي اولين بار براي توده هاي مردم ايران به ارمغان آوردند، هرچند به صورت ابتدايي و ناکامل.

من فکر مي کنم اين فرآيند مقتدرسازي که اساس جامعه و سياست را پس از انقلاب اسلامي تشکيل داده، همچنين موتوري بوده براي تغيير و تبديل در بطن جامعه ايران. انقلاب ايران باعث شد توده هاي مردم از طبقات زيردست جامعه در امور جامعه مشارکت بکنند، در عين اينکه اين مشارکت بسيار از مشارکت کامل دموکراتيک دور بوده است. ولي به هر حال ايدئولوژي انقلاب اسلامي در ايران، که مبتني بر مقتدرسازي غيرمستقيم مردم بود، توده هاي مردم را براي انقلاب و جنگ هشت ساله بسيج کرد و از اين راه زمينه هاي مشارکت مردم را در امور سياسي فراهم کرد و اين بسيج و مشارکت، مردم را با حقوق سياسي خود آشنا کرد و اکنون نتيجه اين شده که همين مردم حقوق و آزادي هاي کامل تري را مطالبه مي کنند و خواهان اصلاح ساختار سياسي و اجتماعي و استقرار نهاد هاي دموکراتيک هستند. البته همه واقف هستيم که تمامي ملت ايران، از طبقات و گروه هاي مختلف، چه بهاي گزافي در اين فرآيند توانمند شدن پرداخته است. در تحليل من، گفتمان مابعد انقلابي روشنفکران اسلامي در ايران ريشه در همين پارادايم «ذهنيت باواسطه» دارد و برخي از نوسانات و تناقض هاي اين پارادايم را هم از خود بروز مي دهد، هرچند نوسانات بسيار خفيف تر هستند. درواقع در گفتارهاي عده يي از صاحب نظران و روشنفکران ديني، شاهد اين هستيم که جنبه هايي باواسطه، توانمند شدن انسان و تشکيل نهاد هاي دموکراتيک را اثبات مي کنند، تا حد بسيار زيادي بسط داده شده اند و بر اين اساس حقوق شهروندي و نهاد هاي لازمه آن مورد بحث قرار مي گيرند و همان طور که قبلاً اشاره کردم، در گفتمان اين عده از روشنفکران ديني يک نکته بسيار مهم اين است که فرد به صورت يک رکن اساسي حقوق انسان و حامل و بهره بردار حقوق ناشي از توانمند شدن انسان مطرح مي شود.

نتيجه

در هيچ مکاني از دنيا فرآيند توانمند شدن انسان و نتيجه بسيار مهم آن يعني به دست آوردن حقوق شهروندي، يک راه مستقيم و سريع نبوده است. همواره مسير دنياي متجدد، راهي پرپيچ و مملو از محنت و مشقت بوده است و تجربه ايران نيز از اين قاعده مستثني نيست. به نظر من مردمان ايران، در نتيجه انباشت تجربه هايي که در اين دو قرن اخير داشته اند، اکنون در آستانه ورود به دنياي مدرن با تمام جنبه هاي مثبت و منفي آن قرار گرفته اند و به همين دليل انتظار آنان در مورد حقوق شهروندي خود در حال افزايش است.

مأخذ:

http://www.etemaad.ir/Released/88-07-16/175.htm#161699

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 2:59  توسط اندیشه  | 

 

خلاصه

دوران ما دوران كارتهاي رنگارنگ هويت و همزمان بحران هويت است. شايد در هيچ زماني به قدر دوران ما انسانها با هويتهاي مختلف مواجه نمي شده اند. تعدد وتنوع نقشهاي اجتماعي ونيز ابعاد مختلف هر نقش هويت نويني را براي انسان اجتماعي مدرن به ارمغان آورده است.

انديشمندان اجتماعي در باب هويت نظرات يكساني ندارند، برخي بر اين باورند كه هويت مفهمومي است براي شرح پاره اي مسائل اجتماعي(بروبيكر،2000)، در حالي كه گروهي ديگر بر آنند كه هويت هستة اصلي يكي از حياتي ترين مباحث دوران ماست( جنكينز،2004). و در اين ميانه براي تعيين و ارزيابي هويتهاي مختلف اجتماعي ملاكها ومعيارهاي متفاوت عرضه شده است. گروهي شباهتها (بروبيكر،2000) و عده اي ديگر تفاوتها (جنكينز،2004) را منشأ ظهور هويت اجتماعي مي دانند.

مقاله اي كه در اينجا مي خوانيد ضمن طرح مسأله وبيان آراء طرفين حامل اين پيام است كه: هويت در قلب مسائل اجتماعي جامعة بشري كنوني جاي دارد و هرچند در حال حاضر تفاوتهاي گروههاي مختلف اجتماعي باهم منشأ هويت قلمداد مي گردد، ظهور بحران هويت در جامعة جهاني كنوني نيز ناشي از همين تأكيد بر تفاوتهاست. دوران ما زمان مليت و مليت پرستي نيز نيست تا چه رسد به دامن زدن به تعصبات قومي ونژادي و مذهبي ما در حال حاضر در جهاني زندگي مي كنيم كه بشر تاكنون در آن نزيسته است ؛ عالم انساني. ديگر نمي توان در جهاني چنين گسترده و وابسته با پررنگ نمودن تفاوتهايي كه در جهان-عصرهاي پيشين رخ نموده اند، انسانها را از هم دور كرد وبه آن نام هويت داد. آدمي امروز به هويت انساني جهاني نياز دارد. نژاد: نوع بشر؛ وطن: كرة زمين . هيچ هويتي نازل تر از اين نمي تواند واقعيت موجود عالم انساني در جهان-عصر ما را به درستي توصيف نمايد. 

مقاله را اينجا ببينيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:42  توسط اندیشه  | 

به توصيه دوستي حكيم و دلسوز و سرد و  گرم چشيده و به احترام سالهايي كه خالصانه خدمت نموده  و بيش از من بر اوضاع مسلطند،پست (مرا دردي است اندر دل...) را حذف نمودم . اما مغز استخوان مي سوزد... كمي هم به درون بنگريم حتي حالا كه فرديم مخصوصا حالا كه فرديم. اشتباهاتمان را تكرار نكنيم  و اسباب خنده تاريخ نشويم نگذاريم اينبار باز تاريخ به ريشمان بخندد و خودش را تكرار كند و بر ما تحميل كند... آيا واقعاً كاري نمي توان كرد؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:51  توسط اندیشه  | 

يك جايي خواندم : با دعا دفتر تقديرت را هك كن.

مي خواهم بگويم با دعا و تدبير تقدير شيرينت را مقدر كن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:31  توسط اندیشه  | 

 

 

« صاحبان انصاف آن ياران را شاهد صادقی بر اين مدعا می دانند که ايمان به خدا واعتقاد به حقيقت تجدّد با يکديگر سازگارند وتوفيقات شما نشانی از اين است که فی الحقيقة علم ودين دو نظام دانايی مستقل اما مکمل يکديگرند ومحرک پيشرفت تمدّن»

 پيام 26 نوامبر 2003 ميلادی خطاب به ياران وياوران حضرت رحمن در کشور مقدس ايران

مقدّمه

آنچه در بيان مبارک فوق آمد، بي اندازه مهيمن والهام بخش است و می تواند منشأ تغييراتی چنان اساسی وژرف در نظام اجتماعی بشر بر کرة ارض باشد که چشم ابداع شبه آن را تاکنون نديده است، از آن روی که اين بيانات  حائز کيفيت عينی وتجربی  کلمات پر هيمنة شارع اعظم اين امر افخم است که فرمود: « قد اضطرب النظم من هذاالنظم الاعظم واختلف الترتيب بهذاالبديع الذی ما شهدت عين الابداع شبهه»

پيام مفخم 26 نوامبر 2003 معهد اعلی مشوّق ومحرّک نگارنده شد تا در بارة تمدّن و مفاهيم آن بيشتر مطالعه وتفکّر نمايد تا فرصت وامکان خدمتی را که به صرف فضل در اختيارش قرار گرفته است، از دست ننهد وبا يادآوری پيام منيع شهرالکمال 150 بديع اطمينان يافت که زمان ايفای سهم در خور شأن احبّای ايران در بنای مدنيت لاشرقيّه ولا غربيّه به زودی فرا خواهد رسيد. بقوله الحق:«ای هموطنان جمالقدم، چون نظر به شرافت اين نسبت مبارک فرماييد وبه توفيقات وافتخاراتی که تا به حال در سبيل عشق ووفانائل گشته ايد بينديشيد ونتيج عظيمه ای را که از تحمّل مصائب وفدا وقربانی بدست آورده ونثار محبوب عالم فرموده ايد، بياد آوريد، البته در کمال سرور واطمينان بر آنچه لايق اين ايّام است، قيام خواهيد کرد وکماکان سر حلقة بندگان آستانش خواهيد بود ودر بنای مدنيت لاشرقيه و لاغربية الهيه سهمي که در خور شأن آن عزيزان است، خواهيد يافت، ديگر بسته به غيرت وکوشش وهمّت شماست و ديدة ما در اانتظار شما!» بيت العدل اعظم

چنين مطالعاتی، غالباً دارای دو بخش می باشند: الف) توصيفی وتحليلی، ب) تجويزی؛ در بخش توصيفی وتحليلی محقق حتی الامکان با يک چارچوب نظری مشخص وبا فرض يا سؤالاتی معيّن به مطالعه در بارة موضوع مورد نظر می پردازد و در بخش تجويزی محقق از ايدئولوژی خاص خود مدد می جويد وبا توجه به رجحانهايی که ارزشهای ايدئولوژيک او تعيين می کنند، به گزينش راهکارها وعمل بر وفق آنها دست می زند يا توصيه وسفارش به نوع معيّنی از عمل می کند. مقالة حاضر مقاله ای صرفاً علمی نيست، بلکه با روحيه ای بر انگيخته شده از هدايات معهد اعلی سعی دارد راه حلهايی برای عمل نيز بيابد.

پيش فرضها و مسلّمات بهايی همواره مبانی اصلی اين تحقيق را به خود اختصاص می دهند؛ چارچوب نظری نويسنده در اين مقاله در حد بضاعت علمی نگارنده اش، « وبر ی» است(1)که ملهم از نگرش مولای مهربان در رسالة مدنيه گشته، خود را با آن ميزان وقسطاس معنوی می سنجد.

مفهوم تمدّن

علی رغم مضامين متباين وبعضاً متقابلی که در تعريف تمدّن مذکور گشته است، خصلت دوگانة تمدن؛ يعنی، محتوای صوری ومعنوی يا اگر بخواهيم وسيع تر بگوييم،عينی و ذهنی، تقريباً در تعاريف مختلفی که از آن ارائه شده مشهود است. از جمله اينکه تمدّن« مجموعة ذخاير مادّی ومعنوي انسان در جوامع تطوّر يافته» است .( آقا بخشی.ص63)ويا « مجموعه نهادها وسازمانهای اجتماعی، شرايط ومناسبات اقتصادی واجتماعی، توليدی، دينی وهنری در جامعة تطوّر يافته»(آقا بخشی.ص63)ونيز « نوع خاصی از توسعة مادی ومعنوی در يک جامعه که در بر گيرندة مجموع عناصر اقتصادی، فرهنگی، اخلاقی، علمی، فني ودينی است.»(آقا بخشی.ص63)

دکتر مهدی مظفّری عضو دپارتمان علوم سياسی دانشگاه آرهاوس دانمارک تمدّن را پيوندگاه ميان جهان بينی ونظام تاريخی می نامد؛ به عبارت ديگر وقتی جهان بينی معيّنی از مجرای نظامی تاريخی تحقّق يابد، اين همجوشی تمدّن نام می گيرد.(مظفری.ص49) نظام تاريخی دارای واقعيت تجربی وعينی وجهان بينی مفهومی انتزاعی وذهنی دارد که يا ايدئولوژيک است يا فرهنگی ويا مذهبی.

دکتر نادر سعيدی با الهام از رسالة مدنيه تمدّن وتجدّد را مترادف ويا بسيار نزديک به يکديگر شمرده ومی نويسد:«تجدبد در امر بهايی همان مقام ظهور عقل در جامعه است.» ودر ادامه توضيح می دهد که: «اما عقل از نقطه نظر امر بهايی صرفاً عقل تکنيکی نبوده، بلکه عقل کلّی الهی نيز می باشد.در نتيجه مفهوم تجدّدف مستلزم ترکيبی از عقلانيت تکنيکی وعقلانيت  معنوی است.» ( سعيدی. ص40)

« ماکس وبر» بر اساس نگرش وتقسيم بندی خاص خود از عقلانيت، رشد تمدّن غربی را مرهون نوع معيّنی از عقلانيت ؛ يعنی عقلانيت صوری می داند، همان که دکتر سعيدی آن را « عقلانيت تکنيکی» ترجمه نموده اند و دکتر مظفّری آن را نظم تاريخی وعينی می شمارد. اين عقلانيت حسابگر وتعيّن طلب است ومايل است که همة امور را به عين يا ابژه(object) بدل سازد شاهد تفکيک وجدايی کامل انسانيت .جنبه های ذهنی (subjective)از حيات اجتماعی باشد. در چنين نظامی افراد نه در قالب انسانهايی يگانه وبی همتا که در قالب نقشها ومنزلتها وموقعيتهای اجتماعی با يکديگر مواجهه می نمايند. چنين عقلانيتی در عالی ترين شکل خود در حال حاضر در تمدّن غربی به ظهور رسيده وپيامدهای مثبتی را نيز به بار آورده که کلّ نظام اجتماعی وبروکراتيک ومترقّی مديريتی غربی ونيز تکنولوژی وعلم مرهون آن است. امّا در نهايت بدل به« قفسی آهنين» می گردد که انسان را در خود اسير می سازد و اورا از اصل و حقيقت درونی خويش تهی منمايد؛ اسير ساختارها ومسخش می نمايد و « وبر » در کنار چنين عقلانيتی، طالب نوع ديگر عقلانيت است که در همة تعاريف مربوط به تمدّن مذکور بود؛ همان عقلانيت ذاتی يا جوهری ويا جهان بينی که می تواند مکمّل و روح بخشندة جسد تمدّنی باشد که عقلانيت صوری می آفريند.

در رسالة مدنيه مولای مهربان تمدّن را در مقابل توحّش قرار می دهند، به اين بيان مبارک قوله العزيز:« اعظم سعدت، سعادت انسانيه واوست مدرک حقايق آيات آفاقيه وانفسيه. اگر سمند همّت بی همتا را در ميدان عدل وتمدّن جولان دهد.سنريهم آياتنا فی الآفاق وفی انفسهم. واکبر شقاوت ، شقاوت بشری است، اگر کاهل ومخمود ومنجمد ومنهمک در شهوات نفسانيه ماند، در اين صورت در درکات اسفل توحّش ونادانی از حيوانات مضرّه پست تر افتد...» ( حضرت عبدالبهاء. ص5و6)

هيکل مبارک در مفهوم تمدّن به عناصر آفاقی وانفسی ووقوف به آنها قائل می باشند که به نظر می رسد عبارت از آموزه های بهايی در بسط مفهوم روحانيت می باشد؛ حضرتش رستگاری وسعادت اعظم را تنها در آن جهان پس از صعود روح نمی يابند بلکه حيات آدمی در طيفی از رستگاری قرار می گيرد که در اين جهان نيز دست يافتنی است وبه ميزان وقوف واستشعار ما به اسرار آفاقی (objective) و انفسی(subjective) وابسته است. مدنيت از منظر هيکل مبارک نوعی از رستگاری در اين جهان است که نمود وتعين اين جهانی رستگاری پس از ترک جسد مادی است؛ چنان که آموزه های بهايی ملک را آيينة ملکوت می شمارند، اما نکته اينجا است که رستگاری ملکی در صورتی محقّق است و آيينة رستگاری ملکوتی است که عنصر خود آگاهی وعقلانيت ذاتی وجوهری را در خود دارا باشد؛ يعنی با نوعی از هوشياری توأم باشد که نه به شکلی مقلّدانه و تصنّعی، که با چشم باز و آگاهانه بر اساس حکم تحرّی حقيقت به اعتلای انسان در همة ابعاد مادی ومعنوی بينجامد، صرفنظر از اينکه اکنون ساکن کدام منزل است؛ ملک يا ملکوت.

مهمترين عنصر سازندة تمدّن

مهمترين و جامعترين عنصر سازندة تمدّن بر اساس تعاريف فوق عقلانيت ويا به تعبير بهتر، فراعقلانيت است که مشتمل بر دو قسم است: عقلانيت صوری وابزاری يا تکنيکی يا عملی ونيز عقلانيت ذاتی ويا جوهری يا نظری وجهان بينی .

به نحوی که دکتر سعيدی آن را با تجدّد وتمدّن مترادف می شمارند، عقلانيتی که مشتمل بر عقل تکنيکی عقل کلّی الهی هر دو می باشد واز آن به « عقلانيت روحانی » ( سعيدی.ص79)ياد می کند.

در اين نگرش دکتر سعيدی بسيار به اين احتمال نزديک می شوند که به رسم جامعه شناسان انسانيت را نيز با مدنيت مترادف يا بسيار قريب المعنی بشمارند؛ به اين معنی که انسانی که آيت وعرش الهی وخليفة او در روی زمين است، در انسانيتی که اعظم سعادت او در عدل وتمدّن والفت ومحبّت واتّحاد است، به ظهور می رسد.

از منظر جامعه شناسان، انسان موجودی است اجتماعی وانسانيت او در اجتماع محقّق می گردد. با اين نگرش انسان وقتی انسان است که در جامعه ای اجتماعی شده باشد ودر ميان ديگر انسانها رشد کرده باشد وبر اين قياس هر چه جامعه ای که انسان در آن رشد می کند، مترقّی تر باشد، انسان مربّای آن نيز مترقّی تر و متکامل تر است وزمانی تکامل همه جانبة انسان ممکن می شود که جامعه ای که انسان را می پرورد وانسانيت را تعريف می نمايد، به شکلی همه جانبه ساختارمند شده باشد واين راز تأکيد مولای عالميان است بر اصلاح ساختارهای اجتماعی در جهت تديّن وتقليل تعصّب مردمان بقوله تعالی:« يا غصن اعظم محبوب آنکه چند ورقی در سبب وعلّت عمار دنيا وخرابی آن نوشته شود به قسمی که متعصّبين را يک درجه تنزّل دهد تا مستعد شوند از برای اصغاء حفيف سدرة بيان که اليوم مرتفع است.:» انتهی به اين ترتيب به بيان جامعه شناسان نزديک می شويم که بين سازمان ساختهای اجتماعی وماهيت تمايلات فردی روابط نظام يافته ای را موجود می دانند. به اين ترتيب می توان گفت چون تمايلات انسانی در درون جامعه شکل می گيرد وفرد با قرار گرفتن در متن جامعة خويش وبا درونی کردن ارزشها وايستارهای آن تمنياتی متناسب با نيازهای جامعة خويش پيدا می کند.بنابر اين، با اصلاح وتوسيع ساختارهای اجتماعی می توان به توسيع و اصلاح تمنيّات ورفتارها و ايده آل وارزشهای افراد پرداخت.

اين مطلب به هيچ وجه نافی ساخت واصلاح افراد برای ساخت واصلاح جامعه نيست، بلکه مکمّل آن ديدگاه ونگرش است، چرا که فرد وجامعه نه در رابطه ای يکسويه که در تعامل با يکديگر قرار دارند.

به نظر می رسد پيام رضوان 153 فراخوانی عمومی به احياء روحانی افراد در سراسر عالم است و پيام منيع 26 نوامبر 2003 دعوتی است اختصاصی به اصلاح ساختارهای اجتماعی کشور مقدّس ايران و احياء مدنيت آن با آموزه های رسالة مدنيه. اين پاسخ دلپذير سؤالی است که با مطالعة پيام منيع شهرالکمال 150 به ذهن متبادر می شود: وظيفة خاص احبّای ايران چيست؟ احبای ايران موظفند من دون عذر وبهانه ای در روند سيستماتيک رشد مشارکت فعّال داشته بر وفق هدايتهای معهد اعلی ازرضوان 153 به بعد« خود، منابع مالی، اوقات واستعداد خويش» را در مسير تبليغ امر مبارک واقدامات اساسی نقشه های متتابع پنج ساله « متعهّد نمايند» اما از سوی ديگر آنان به طريقی خاص موظّف به احيای سرزمين مقدّس ايران ، می باشند. اين احياء بر وفق هدايت پيام منيع 26 نوامبر 2003 بر سبيل برنامه های حضرت عبدالبهاء در رسالة مبارکة مدنيه صورت خواهد پذيرفت.اينک وظيفة احبای ايران به نحو خاص مشخّص گشت؛ همانگونه که منظور مولای عالم در بيانی که زيارت گشت، اصلاح ساختارهای اجتماعی برای اصلاح منويات نفوسی است که در اين ساختارها تربيت می شوند «تا مستعد شوند برای اصغاء حفيف سدرة بيان که اليوم مرتفع است».سؤال ديگری که قابل طرح است آنکه: در شهرالکمال 150 معهد اعلی از احبای ايران می خواهند به سهم در خور شأنشان در تأسيس مدنيت لاشرقيه ولا غربية الهيه قيام نمايند، اين امر که اصلاح ساختارهای اجتماعی به اصلاح روشهای اجتماعی شدن ولذا به تغيير مثبت رفتار وايستارهای افراد منتهی می گردد امری مختصّ ايران نبوده ونيست پس سهم ويژة احبّای ايران اگر در همين سطح مورد بررسی قرار گيرد باز تنها خاص ايران واحبّای ايران نيست ومی تواند به ساير نقاط جهان نيز تسرّی يابد، امّا اين سهم در خور شأن چيست وچرا احيای ايران چنين معنايی در تأسيس مدنيت لاشرقيه ولا غربية الهيه دارد؟ ابتدا اندکی به بررسی مفهوم احياء آنگونه که محتملاً مقصد مولای مهربان در رسالة مدنيه می باشد خواهيم پرداخت تا بعد به اين پرسش نيز پاسخ دهيم.

با توجّه به آنچه تاکنون ذکر شد، ايجاد تمدّن زمانی ميسّر می شود که ترکيبی متناسب از خردگرايی تکنيکی وخردگرايی اخلاقی به تعبير دکتر سعيدی( سعيدی.ص 40)ايجاد شود ويا چنانکه دکتر مظفّری معتقد است، پيوندی نسبتاً پايدار بين جهان بينی ونظام تاريخی ايجاد شود؛ در اين وضعيت به نوعی تمدّن دينی دست خواهيم يافت که با شرايط تحميلی وتصنّعی دين متمدّن بسيار تفاوت دارد.

افول ومرگ تمدّن زمانی رخ می دهد که اين پيوند به هر دليل گسسته شود. هيچ تمدّنی جاودانه نيست؛ تمدّنها پيوسته دستخوش دگرگونيند، خاصّه در جهان- عصر ما که شدّت ارتباطات در آن بسيار زياد است، هيچ تمدّنی نمی تواند دست نخورده بماند ودر عين حال  ساختارها وايستارهای آن قابل اجراء بمانند. تمدّنها از لحاظ فرهنگی بر يکديگر تأثير می کذارند و گاه يکديگر را می بلعند؛ از همينرو فی المثل علمای اسلام در زمان نزول رسالة مدنيه با تشبّث به حديث من تشبّه بقومٍ فهو مثلهم سعی در حفظ ويژگيهای تمدّن خود دارند. امّا واقعيت اين است که با وجود اهميّت روياروييها وچالشهای خارجی، علل عمدة افول وزوال تمدّنها معمولاً درونی است. افول پديده ای طولانی مدّت در طیّ سده های متمادی است، وقتی متوليان امر تمدّنی از فهم وقبول مقتضيات زمان سر باز زنند .يا کفايت تعبية ساختارهای جديد و  باز تعريف مفاهيم وارزشها وايستارهای پيشين را دارا نباشند اين افول آغاز می شود وتقابلهای بيرونی نيز به اين روند سرعت می بخشد وجهت وکيفيت آن را تعيين می نمايد. با اين حال پايبندان به تمدنهای افول کرده در فهم وقبول اين افول مشکل دارند و آن هنگام که افول پذيرفته و درونی می شود، برای نوسازی غالباً بسيار دير است.« ای اهل ايران سرگردانی تا به کی؟ وحيرانی تا چند؟ واختلاف آراء ومضاددت بی فايده وبی فکری وبی خبری تا چه زمان باقی؟ اغيار بيدار و ما به خواب غفلت گرفتار، جميع ملل در اصلاح احوال عمومية خود می کوشند وما هر يک دردام هوی وهوس خود مبتلا...» ( حضرت عبدالبهاء.ص 16)

مقصد از احياء چيست؟

منظور از نوسازی(renewal)باز آفرينی(re production) نيست نوسازی تقريباً به معنی تبديل پول کهنه به نو است در حالی که هنوز فرصت هست؛ به يک معنا نوسازی هنگامی صورت می گيرد که خانة آسيب ديده هنوز سر پاست. ضمناً بايد ميان بازسازی باز آفرينی نيز تمايز قائل شد؛ اگر صاحب خانه مايل باشد که از تخريب مجدّد خانه ای بپرهيزد که در اثر زلزله ويران شده است، نمی تواند آن را به همان سبک ودر همان مکان وبا همان مصالح باز آفرينی نمايد خانه را نه باز آفرينی که بايد باز سازی کرد. به علاوه باز آفرينی ذهنيتی ايستا وساکن را می طلبد؛ ذهنيت پايبندان به گذشته در حسرت خاطرات خوش آن . امّا باز سازی نو آوری را می طلبد ونيازمند ابداع است، اوّلی روبه گذشته دارد، دوّمی رو به آينده. چنين به نظر می رسد از احياء ايران آنگونه که مورد نظر معهد اعلی ورسالة مدنيه است، مقصد بازسازی است، چرا که در تلو آن همواره مفهوم تجدّد که دلالت بر پيشرفت وترقّی دارد ، ملحوظ گشته است و چنانکه مذکور گشت حتّی محتمل دانستيم که دکتر سعيدی دو واژة تمدّن وتجدّد را آنگونه که در رسالة مدنيه به کار برده شده اند، مترادف بدانند.

در بازسازی تمدّنها هردو عنصر سازنده بايد بازسازی واحياء گردد ومجدّداً پيوند خورد: « شواهد بيشماری گواه اين حقيقت است که عامل اصلی در تهذيب اخلاق نه خرد فطری بلکه تأثير ظهور مظاهرالهيه در روح انسان است ودراثر تعاليم آن مشارق قدسيه اهل عالم توان آن را يافته اند که با کفايت و آگاهی منابع مادّی وفنون حاصله از اختراعات علمی را در خدمت رفاه وبهبود نوع بشر به کار برند. مظاهر مقدّسة الهيه هستند که در هر عهد و عصری معنی ومفهوم تجدّد را نعيين ومقتضيات آن را مشخّص می فرمايند. اينانند که مربّيان حقيقی نوع انسانند.» ( پيام 26 نوامبر 2003)

عقلانيت صوری را می توان با روش اقتباس آنگونه که در رسالة مدنيه آموخته می شود احياء کرد. چنين استقراض واقتباسی شجاعت وجسارتی را می طلبد که همانگونه که ذکر شد، ذهنيتهای ايستا با آن مقابله می کنند. استقراض معمولاً در جوامع وتمدّنهای روبه زوال با شجاعت بيشتری انجام می پذيرد. اين اقتباس اگر با آگاهی و هوشياری صورت نپذيرد به شکل تقليد وغربزدگی خود را ظاهر می نمايد امّا پذيرش آگاهانه وقبول مختارانه وگزينش عناصر تمدّن غربی آنگونه که در رسالة مدنيه نيز مذکور است، هيچ مغايرتی با حفظ عناصر بنيادی تمدّن ميزبان  وپذيرنده ندارد.

امّا بازسازی به اينجا ختم نمی شود، بايد عنصر مهم ديگر  يعنی عقلانيت روحانی نيز به عنصر عقلانيت صوری منضم نمود؛ چنانچه فرد در طول حيات خود رشد می کند، جوامع بشری وتمدّنها نيز سيری متکامل وانباشتی را دنبال می کنند. هريک از تمدّنهای کنونی عالم به منزلة تک سلّولهای يک موجود پر سلّوليند که در عين تفاوت، با يکديگر شباهت دارند ودر ارتباطاتی انداموار وارگانيک با يکديگرند که مقدّر است در ظهور جديد عقلانيت روحانی به يکديگر پيوند خورند وتمدّن وانسانيت جهانی را ايجاد کنند که ذروة عليای تکامل اجتماعی بشر در کرة خاکی خواهد بود ومراحل قبلی ظهور وافول تمدّنها، مراحل پيشين چنين ظهور عظيمی به حساب می آيند.

در هر ظهور، عقلانيت روحانی متناسب با شرايط وظرفيتهای بشر ومتناسب با مرحلة معين اين ارتباط ارگانيک بر نوع انسان عرضه شده است و چنانکه در پيام 26 نوامبر 2003 مذکور است،معنی و مفهوم تجدّد وتمدّن توسّط مظاهر مقدّسة الهيه تعيين و مقتضيات آن مشخّص گشته است، در مرحلة اخير رشد بشر اقتضای آن را نموده است که استمرار عقلانيت روحانی نه از بيرون عالم ناسوت که از دل آن صورت پذيرد؛ سيستمی که عقلانيت روحانی آن را تعبيه نموده است، توسّط عقلانيت صوری پيروان اسم اعظم تکوين می يابد و مقدّر می شود از مجاری وقنوات متغيّر ومتکاملی که انسان خاکی آن را تدبير  واداره می نمايد، هدايت والهام الهی و آسمانی دريافت گردد.در اين دور مرکز ومهبط الهامات الهی توسّط خود ما وبر وفق نهادها ونظامهاي اجتماعی که در عصر تکوين تدبير شده وتکامل يافته، انتخاب می شود و مقدّر می شود که بشر من بعد از طريق مجرايی عقلانی مسؤليت امور روحانی خود را خويش بر عهده گيرد. همانگونه که با ظهور عقل و آگاهی وکسب مهارتهای لازم از ميزان نظارت و مراقبت والدين بر اطفال کاسته می شود مسؤليت او در قبال انديشه واعمالش فزونی می يابد، امروز نوع بشر خود بنفسه مسؤل ترتيبات مادّی ومعنوی خود در عالم گشته ولذا ملک برای او معنای ملکوت را دارد تمدّن ديگر امری جدا از روحانيت نيست وبدون آن معنا نمی شود.

با توجّه به آنچه ذکر شد و چنانچه تعاليم بهايی بر آن تأکيد دارند، پيوند علم ودين به عنوان دو شاخة مستقل امّا مکمّل معرفت بشری برای احياء مدنيت مورد نظر امر مبارک ضروری واجتناب ناپذير است. همانگونه که عقلانيت صوری در بستر تکامل تمدّنها در بين نوع بشر رشد کرده  ومراحل مختلفی را از سر گذرانده وامروزه در تمدّن غربی در اوج خود متجلّی است، عقلانيت روحانی نيز مراحل ظهور خود را چنانکه وبر نيز بر آن است، به شکل پيامبران و رهبران کاريزماتيک پشت سر نهاده وامروز با وسعت وبساطتی که متناسب با مدنيتی جهانی واتّحاد روحانی بشر است، در ميان اهل بهاء به ظهور رسيده است.

اينک چنين به نظر می رسد که وظيفة دوگانة اهل بهاء در ايران اقتباس ودر يافت مدنيت صوری وعنصر عقلانيت ابزاری غربی از يکسو و انضمام آن به عقلانيت روحانی از سوی ديگر است، اين عقلانيت بر اساس استقامت در بلايا واغتماس در بحر آثار الهی در طول سالهای سخت گذشته تحصيل شده است و بنا به هدايات معهد اعلی در پيامهای رضوان 153 خطاب به آسيای جنوب غربی و شهرالبهاء 154 و نيز البته 26 نوامبر 2003 و 12 ژانوية 2004 در هويت گنجينه های الهی در کشور مقدّس ايران در شرف ظهور وتجلّی است ومنبع عظيمی از قوای روحانی را تدارک ديده است که در ميقات مقدّر به مدنيت جهانی افاضه می شود.

واينک زمان آن رسيده که به سؤال مانده پاسخ گوييم، چه ويژگی انحصاری در احياء ايران نسبت به ساير نقاط عالم موجود است که انجام آن چنين آزمونهای سخت و نيرو وتوان عظيمی را نيازمند است؟ چرا سهم احبّای ايران در تأسيس مدنيت لاشرقيه ولا غربيه چنين سهمی اختصاصی وويژه قلمداد می گردد؟

ضرورت احياء بازسازی تمدّن ايران برای مشارکت درخور شأن احبّای ايران در تأسيس مدنيت الهيه از آن روست که فرد از فرد وتمدّن از تمدّن تأثير می پذيرد؛ لذا تنها يک هستة مدنی می تواند به شکل سلّول اولّيه وهستة مرکزی مورد نياز برای تکثير تمدّنی با ويژگيهای تعريف شده ، عمل نمايد و در سير تکثير واشاعة خود به مدنيت حقيقی جهانی منجر گردد.وبر اساس آمادگيهای روحانی موجود وتواناييهای بالفعل وبالقوّة عقلانی به شهادت معهد اعلی در پيام 26 نوامبر 2003، اين هستة اوّليه وسلّول حياتی مقدّر است که ايران باشد؛ ايرانی که به همين منظور توسّط برگزيدگان ممتحن مولای عالميان احياء وبازسازی خواهد شد.

«امروز هيچ نقطه ای درجهان نيست که از خدمات لايقة احبّای عزيز ايران در  جهت نشر تعاليم الهی وتأسيس وتحکيم مؤسّسات امری سهمی وافر نبرده باشد. توفيقات حاصله البتّه محدود به عرصة حيات روحانی جامعة بهايی نيست، چنانکه کمتر رشتة علمی يا هنری ويا صنعتی را می توان نام برد که بهائيان ايرانی بخصوص جوانان در آن به کسب اعلی مراتب کمال که به کرّات مورد تأکيد حضرت عبدالبهاء قرار گرفته، موفق شده باشند.» ( 26 نوامبر 2003) معهد اعلی در پيام 21 اگوست 2006 احبّای ايران را در مسير اجراء مسؤليت خطير خود اينگونه هدايت می فرمايند:« هدف از زندگی يک فرد بهايی تکامل روحانی فردی وموفقيّت در خدمت به نوع بشر ودر تأسيس مدنيت الهی است. بنا بر اين از نظر شخص بهايی کافی نيست که انسان فقط سعی نمايد تا فردی با اخلاق حسنه باشد، بلکه انسان بايد خود را وسيله ای برای ايجاد تغيير وتحوّل مثبت روحانی، اجتماعی واقتصادی در افراد ودر جامعه ببيند وتلاش کند تا محيط خود را تحت تأثير قرار داده در راه بروز نيکی، رفاه وسعادت بشر مثمر ثمر باشد. ما بهائيان موظّف هستيم که دائماً بکوشيم وبياموزيم که چطور به ايجاد اين تغيير کمک نمائيم وچطور در راه استقرار عدل وانصاف، وحدت عالم انسانی وديگر اصولی که از قلم جمال مبارک برای رفاه و آسايش بشر نازل شده، قدمی برداريم. لازمة تمامی اين جهد وکوششها پرورش استعدادهای اخلاقی وروحانی و مهارتهای مختلف است. تتبّع وتعمّق در  آثار مقدّسة بهايی من جمله رسالة مدنيه، روشنگر روابط حاکمة بين فرد وجامعه در راستای تعالی وترقّی حقيقی هر دو است.»

بدون شک موقعيت وشرايط اجتماعی نيز لازم است که ممدّ اين حرکت واقدام باشد؛ در رسالة مدنيه هيکل مبارک به « تعلّق رأی جهان آرای سلطان بر اصلاح وضعيت مملکت» به عنوان زمينه وبستر مناسب اقدام برای اصلاحات اشاره می فرمايند. ( حضرت عبدالبهاء .ص7) معهد اعلی در پيام 26 نوامبر 2003 به بررسی اقدامات کسانی می پردازند که از موقعيت مناسبی برای انجام اصلاحات در ايران بر خوردار بودند ليکن فقدان همجوشی متناسب ومتعادل بين عقلانيت  صوری وعقلانيت معنوی در ميان ايشان مانع توفيقشان در ايفاء منوياتشان شده است. امّا احبّای ايران دارای هردو عنصر می باشند ونيز بستر وموقعيت مناسب نيز بزودی در اختيارشان قرار خواهد گرفت ، لذا معهد اعلی با توجّه به شواهد وقرائت پيش بينی می فرمايند که اينبار توفيق قرين خواهد بود واين طائفه با احياء ايران در تأسيس مدنيت الهی بر بسيط غبراء سهمی در خور شأنشان ايفاء خواهند نمود:

« صاحبان انصاف آن ياران را شاهد صادقی بر اين مدّعا می دانند که ايمان به خدا وحقيقت تجدّد با يکديگر سازگارند وتوفيقات شما نشانی از اين است که فی الحقيقه علم ودين دونظام دانايی مستقل امّا مکمّل يکديگرند ومحرّک پيشرفت تمدّن. اين حقايق بر بسياری از آشنايان مسلمان شما نيز روشن شده ومی شود... اگر چه شما حبيبان معنوی هنوز از آزادی محروميد، امّا در آستانة آنيد که مقام و موقعيّت خود را به عنوان عضو شريف جامعة ايران کسب نماييد وبالمآل اهل آن ديار خدماتی را که يد قدرت پروردگار برای آن پاک انديشان جهت عزّت ومنقبت کشور مقدّس ايران مقدّر فرموده، غنيمت خواهند شمرد.» ( 26 نوامبر 2003) معهد اعلی در پيام 21 اگوست 2006 احبّای مهد امرالله را تشويق بر استفاده از فرصتهای موجود می نمايند و از انتظار کشيدن برای روزی در آينده به انجام واقدام به اجرائات اصلاحيه در زمان حاضر مأمور ودلالت می فرمايند بقوله الحق:« احبّای عزيز ايران که علی رغم شرايطی سخت موفّق به پرورش استعدادات عملی ، فکری، اخلاقی وروحانی خود شده اند، می توانند در روابط روزانة خود با افراد ودر حين خدمت به ديگران مشوّقی برای هموطنان خود باشند تا آنان نيز در صدد تکامل بيشتر استعدادهای خداداد خويش برآيند ودر احيای کشور مقدّسشان با احبّای الهی همقدم شوند.»

 

 

   طوبی لقوم تحرّک علی ذکرهم قلمی الاعلی

    ونعيماً للذين سترنا اسمائهم حکمة من لدنّا2

 

 

يادداشتها

1-                 برای آگاهی به نظرات ماکس وبر توصيه می گردد علاقمندان فارسی زبان به مجموعه عقلانيت و آزادی( مقالتی از ماکس وبر ودر بارة ماکس وبر)،ترجمه يدالله موقن واحمد تديّن، انتشارات هرمس، طهران، 1379 مراجعه فرمايند

2-                 اين بيان مبارک جمالقدم از مقالة توسعه نوشتة جناب فرزام ارباب نقل شده است.

                                                          

 

 

 

 

کتابنامه

1-    رسالة مدنيه، حضرت عبدالبهاء، چاپ آلمان، 1984

2-    پيام های معهد اعلی: شهراکمال 150 ، رضوان 153، شهر البهاء 154، 26 نوامبر 2003، 12 ژانوية 2004، 21 اگوست 2006

3-    رسالة مدنيه ومسألة تجدّد در خاور ميانه، ، دکتر نادر سعيدی، 1993، مطالعه معارف بهايی کانادا

4-    آيا تمدّن افول کرده ، می تواند بازسازی شود؟، دکتر مهدی مظفّری، نشرية نگاه نو، شمارة 39

5-    فرهنگ علوم سياسی ، علی آقا بخشی، 1376، مرکزاطّلاعات و مدارک علمی ايران، طهران

 

                      

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 19:11  توسط اندیشه  | 

 

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ